تبلیغات
اشعار اصیل پارسی
یکشنبه 22 بهمن 1391

از شاعر معاصر رسول دیلمقانی / آذرین

   سروده: شاعر فوق    


از شاعر معاصر رسول  دیلمقانی / آذرین

 

فرمان امیرالمومنین حضرت علی علیه السلام به مالک اشتر(1)

 

فاتح خیبر بــــــه مالک ابن حارث داده فــــــرمان

کشور هـارون و موسی  را شود والـی و سلطان

 

او کـــــه بوده افتخــــارو رمز و رازی در رهائی

حا لیا بـــــاید  کند بـــــــــر کشوری فرما نروائی

 

لیک رافــــع داد بــــــــر دستش شرابی از شهادت

رفت مالک ، بــــود علی را مثل مولا بــر رسالت

 

گفتنــی بـــاشد فــــراوان در مقـــــــــام ابن حارث

حرف مولا بین کــه اشتر بوده وی را دست ثالث

 

باورمن ، گرعمل میشد به دستورُ  به فرمان

مملکت مانده ز مالک  ، مفتـخر میشد به دوران

 

کـــــرده غوغائی به پا ، با روح فرمانش به مالک

به ز قـــانون اساسی  ، رهگشا بــاشد به سالک

 

 ابــــــن حارث پیشه کن تقوی ، اطاعت از شریعت

فعــــل دستورات یزدان ، بــاشد اولی درطـــریقت

 

ابن حارث بــــــر تــــــو باشد پاسداری از دیـــانت

شد امانت نزد تــــو این خط و این امـــــر رسالت

 

مالکا بـــــــاید کــــه باشی استوار و بــــر صلابت

با جماعت بر محبت ، در قضــــاوت بر عــــــدالت

 

ابــــــن حارث بـــــرحـذرازخشم مردم،خشم یزدان

مصلحت با رای مردم بــِـه بود تا قوم و خویشان

 

مــــالـــکا نگذر ز درد مـــــردمـــــان انـــدر بلـایا

توده عصیان گــــــر شود ، گیرد گریبان بی محابا

 

مالکا ، انصاف ، باشد خلق و خوی نیک مردان

پیشه کــــن نظم و درایت ، مملکت آبــــاد گردان

 

نفس امــّـــاره کند سوء ، ابن حارث بــرحذر باش

نکبت وسختی زمردم دورکن، خود درحضر باش

 

قـــــاضی عادل بیاور خبــــره در فقـــــه و مسائل

صابر و آسوده خـــــاطر، هم دقیق و بـــا فضائل

 

مـــــالکا گــــو آخــــــذان را بهرآبـــــادی ی وادی

هـــم رعایت مـــردمـــان را از بـــــرای اخذ مالی

 

آذرینم  بحـــــر تو شد قطره ای ا ز بحـــــر مولا

صـــــد سپاس آور بجــــا اندر نمـــاز حق تعا لی

 

آبان 87  - تهران


 

ساقیا جامم  بده (2)

 

جام می  ده ساقیا ، مستم کند

هوشیاری رخت ِ در بستم کند

 

گر مِیِ نابت  ، مرا درکم کند ؟

عالم و هر وسوسه ترکم کند

 

--------------

 

ساقیا مِی ده ، خروشد پینه ام

حبّ ِ یزدان پر شود در سینه ام

 

تند گردان آن شرابِ دیده ام

تن برون از پیله وُ دانم چه ام

 

-----------------

 

جام ِمی خواهم زخود ، بی خود شوم

طاوُس دل را رها ، هد هد شوم

 

واگذارم جنّت  ار،  لابد شوم

ربّ خود بینم ، کسی سی خود شوم

 

  دیماه 87 تهران


داستان  ابراهیم خلیل الله  (ع) (3)

 

ازآن پیغمــبری گــویــم که درآتش بقـا دارد

تبر را برسر ِ بتهای نمــرودی روا دارد

 

ز نمـــرود کمـــربسته بـه قتل بچِّه نوزادان

زیـــزدانـــی کــه ابـــن ِ آزَر ِ مــا درخـفــا دارد

 

زپیغمبرخـــلیـــل الله واسمــاعیل قــربـــانی

نبـــی یـــان خــداونــدی حکــایتهــا به ما دارد

 

خلیـــل است اسم او دربین ادیــان سماواتی

جلیل است او هماره ، نزد خاتم رازها دارد

 

ستیزاوبـه بتها کـرده عالم را چه تـوحیــدی

چـه زیبا خــانه ی ِکعبـه ز دستانش بنـــا دارد

 

خلیلم  نورباران میکند گیتی  بـــه خورشیدش

نه خورشیدی که نیمی ازجهان را درنما دارد

 

بـه نزد انبیاء دارد بسی ارجُی ، بسی  قربی

مگــر ذرّیه ، خواهـد جـَــدّ ِ اعـلی ر ا رهـــا دارد

 

خــلیــل الله باشد بهر یزدان، درِّ، گـرانمایه

کــلیــمی ، عیسوی، اسلامیــان زیـــرعـبـا دارد

 

به نزد مسلمین دارد مقــام و منزلت ، جاهی

رسول الله ِ خاتم ، آن نبی را پــر بهــا دارد

 

مسلمان دارد این فخرش ، شده شهره به آئینی

کـــه از دیـــن خــلیل الله تــوحیدی  جلا دارد

 

به یزدان داده میثاقی ، به ابلاغی ، به  تصدیقی

که هرکس وِزرِ خود را آنچه باشد در کـَسادارد

 

ز رَبـّش دانش منطق به وی گردیده ارزانی

بـه وقت بت شکستن ها ، اصولش را به پا دارد

 

بگوید بت پرستان را، بت است ازآهن و چوبی

ندارد سود و سودائی ، گرفتاری ، بلا  دارد

 

به خـُلف آرد دلائل ، مشرکانُ و کوکـَبیون را

که انجم آفل است آخر، پرستیدن خطا دارد

 

به ذ بح آورده رو این والد عاشق به فرزندش

اطاعت بــر فرامین و نگاهی بـــرسـَمـا دارد

 

قبول آورده اَب را، ایــن حلیـم راه قـربـانی

بگوید تیز کن چاقو، که دردی بس فرا دارد

 

بـــه زیبائی بیان شد ، عشق وایثار خداوندی

نـدا بر ذبح  دام آمد ، که دین حق غنا دارد

 

بشد یـــادی ز ابراهیم و آن آئین بـــر حقش

کـــه یـــا د وی جهان ِ آذرین ها  را علا دارد


 اسفند87 تهران

 


دنبالک ها: اشعار رسول دیلمقانی - aazarin poems ،

جمعه 13 بهمن 1391

اشعار شاعران معاصر

   سروده: شاعر فوق    

از شاعر معاصر عباس خوش عمل کاشانی

وبلاگ  شعله آواز

http://soleyeavaz.blogfa.com

حدیث قدسی


زبان به شعر گشودم که حرف راست بگویم
تحمل سخن راست تا کراست بگویم


حقیقتی که فراسوی پرده های یقین است
برای آن که دلش پاک و بی ریاست بگویم

اگر ترانه ی عشق است با خلوص بخوانم
وگرفسانه ی زهداست هرکه خواست بگویم

گلایه های دل دردمند باده کشان را
به میفروش که فارغ از ادعاست بگویم

پیام سوته دلی را که بار خاطرش افزود
به گوش گل به ترنم بدون کاست بگویم

رموز تشنگی لاله های باغ جنون را
به عاشقی که دلش دشت کربلاست بگویم

قرار اول عشق است تا رها شوم از خود
به پیر میکده لبیک اگر بناست بگویم

حدیث قدسی بیگانگی ز هر دو جهان را
به هر که با سخن عشق آشناست بگویم

=================

از شاعر معاصر عباس خوش عمل کاشانی

وبلاگ  شعله آواز

http://soleyeavaz.blogfa.com

قصه ی جانسوز


خواستم شرح جفاهای تو را بنویسم
مو به مو آنچه به من رفته جفا بنویسم


لرزش دست و تپشهای دل و جاری اشک
سد راهم شده نگذاشته تا بنویسم


پدر عشق بسوزد که قلم دستم داد
تا خطاهای تو را جمله سزا بنویسم


باید از سر بگذارم گله هایی که مراست
و به دلخواه تو بی جا همه جا بنویسم

 

نارواها که تو در حق دل من کردی
بشمارم همه را لطف و روا بنویسم


بیت بیت غزل دفتر دل را هر شب
یا بخوانم به تمنای تو یا بنویسم


شب قدری که تو در خاطر من گل کردی
جزو محبوبترین خاطره ها بنویسم


سالها رفت که در اول منظومه ی عشق
مانده ام نام تو یا نام خدا بنویسم


شرح این قصه جانسوزنه حرفیست که من
بر ورق پاره ی هر بی سر و پا بنویسم


دفتر عمر من از یاوه سرایی پر شد
یارب این توبه ی ناکرده کجا بنویسم؟

-------------------------------------------------

از شاعر معاصر عباس خوش عمل کاشانی

وبلاگ  شعله آواز

http://soleyeavaz.blogfa.com

طنز سنگ کلیه!


سنگ کلیه که چسبیده به من عین کنه
دست بردار نباشد کلکم تا نکنه


می زند نیش به پهلوی نزارم شب وروز
همچو کفاش که بر چرم زند هی گزنه


پدر بنده در آورده و باشد هدفش
تا در آرد ز من مرده به رفتار ننه

مثل آن کهنه درختم که میان برهوت
زده باشد ز پی صاعقه کرمش به تنه

هفته و ماه به من می گذرد پنجه وقرن
ساعت و روز به من می گذردماه وسنه

دوش پس درد وی از دیده چو خوابم بربود
دوره کردم سی وشش دفعه کلیله دمنه

سرپابسکه سرخویش فشردم به دودست
دسته ی عینک من گشت جدا از بدنه

عهد کردم به ره کس نکنم پرت کلوخ
گر شود بین من و سنگ روابط حسنه

===============================

ازشاعر معاصرامیر لالانی

رباعیات و غزلیات دل آوای

وبلاگ های

http://delavay.rasekhoonblog.com/


http://rasekhoon.net/weblog/delavay/index.aspx

 

ای دست تو امیدم ، با دست تو گل چیدم

گلهــای محبت را ، در دست تو بوئیــدم

باور نكنــی جانـا ، غوغــای درونــم را

پیمانه دل پر شـد ، آندم كه تــو را دیـدم

------------------

در آینــــه ذهنـــــم ، دیــــدم رخ مــاه تــو

انداخت بدل شوقی ، چشمـــان سیــاه تــــو

دل عاشق و تنها شد ، سرگشته و شیدا شد

دیوانــه و رســوا شد ، از بــرق نگــاه تـو

----------------

تو ورد زبـان مــن ، عشق دو جهــان من

با گوشه چشمی تو ، بردی دل و جان من

بنگــر كه گرفتـارم ، در حلقــه گیســویت

رخســار چو مهتابت ، بگرفتــه امـان من

---------------------

ای ســرو خرامانــم ، ای هم دل و هم جانـم

از وصف رخت هر دم ، سرگشته و حیرانم

از خــود شده ام بیخود ، خود نیـز نمی دانم

كاین خرمــن عشق تو ، آتــش زده بر جانم

------------------------------------------------

ازشاعر معاصرامیر لالانی

رباعیات و غزلیات دل آوای

وبلاگ های

http://delavay.rasekhoonblog.com/


http://rasekhoon.net/weblog/delavay/index.aspx

 

بکویــت پر زنان پرواز کـــــردم

بســـی ذکـــر تو را آغــاز کــردم

دو رکعت خواندم از گلواژه عشق

درِ نگشــــوده ای را باز کـــــردم

----------

موذّن گـــو به گلبـانگ جنانــــی

اذانـــــی جاودانـــــی آسمـانــــی

زهی دل را که می جوید نشانـی

بصبح و ظهر و شام از دلستانی

------------

کجائیـد ای عزیزان سمائی

منم مشتـــاق روز آشنائـــی

خدایا زودتر لطفی عطا کن

که پایان گیـــرد ایام جدائـی

--------------

خوشا آنان که در راز و نیازن

بهشتی مهوشــان فکـــر نمازن

سرای آخــــرت جنت سراشان

بکـــوی عاشقـــــانِ پاکبازن


جمعه 13 بهمن 1391

اشعار شاعران معاصر

   سروده: شاعر فوق    

از شاعر معاصر آبتین   پوریا

وبلاک  انقلاب ادبی

http://www.enghelabeadabi.blogfa.com

غزل روزگار من



قلبم از افسوس ، رنجور است؛ می پرسی چته؟

تلخ کامم ، بخت من شور است؛ می پرسی چته؟



این دل عاشق که از من رفت و دلداری ندید

ماهی جا مانده در تور است؛ می پرسی چته؟



"
خانمان سوز" است و دارد در سر خود "حقه" ای

عشق ، هم مانند بافور است؛ می پرسی چته؟



خواهش دل را نباید بشنوم یا بنگرم

گوش من کر، چشم من کور است؛ می پرسی چته؟



با هزاران حربه سرکوبش نمایم هر شبی

این بدن، معتاد کافور است؛ می پرسی چته؟



با ورق، سرگرم میسازم خودم را هر شبی

دلبرم، "بی بی پاسور" است؛ می پرسی چته؟



آرزوهایم به یک سو، سرنوشتم یک طرف

سرنوشتم از خودم زور است؛ می پرسی چته؟



کرده ام آماده بهر قامتم بیل و کلنگ

این که دارم می کَنم ، گور است؛ می پرسی چته؟



گفتمی با شعر، آبی بر تش دل افشرم

آبتین هم از برم دور است؛ می پرسی چته؟

========================

 از شاعر معاصر مجید هادی

ما،بچه های شب آویز!... دامون

http://shabaviz65.blogfa.com

در پیش چشم های تو این آفتاب، کم

در مستی از نگاه تو سُکرِ شراب، کم

شاهین ابروان تو صیاد شیرگیر

مانده ست مثل چشم تو، نسل عقاب، کم

خورشید پشت ابر، الا ماه در محاق

زیباییت نبوده زپشت نقاب، کم!...

*

یا وصل یا فراق، بگو درد یا علاج؟

دارم میان درد و فراق انتخاب ، کم

مگذار داغ بر دل آتش فشانیم

بگذار تا زدیده بجوشد مذاب، کم

چشمانم از تبار قنات کویری اند

از دوری تو دیده همیشه سراب، کم

*

چنگیز چشم های تو از هر دلی گذشت

نگذاشت مروِ منظره ای را خراب، کم

از دولت نگاه تو در کشور دلم

کاری نکرده چشم تو از انقلاب، کم

با خنده ی تو در وسط اخم و تَخم ها

دارم غم و شکستگی و اضطراب، کم

پرسیده ام که راز دل عاشق تو چیست؟

اما همیشه از تو شنیدم جواب،کم...

==============================

از شاعر معاصر فرهنگ باریکانی

http://fbarikani.blogfa.com

سحر بلبل ز شوق گل بپا خاست

 بدیدش غنچه با شبنم بیاراست


بگفت از عشق رویت زود جستم

فغان از عاشقی این دل چو تنهاست



گل سرخی به خنده گفت جانا

ز شب این بوستان تا صبح بر پاست



تو در خواب خوشی معشوق بیدار

 بپرس از مرغ شبخوان چونکه شیداست



از او عشق و رفاقت را بیاموز

ندایش تا سحر همراه گل هاست



ترنم های زیبا داشت با ماه

مکرر گفتنش در عشق غو غاست



گل شب بوی ایراد سخن کرد

که انفاس خوشم تا صبح برجاست



اگر خواهی وصال این گلستان

نوای نیمه شب اندر دل ماست



بشد شوریده دل آن عاشق زار

 که اینسان گفتگو بر ما نه زیباست



اگر نیمه شبان در خواب نازم

 نوایم در سحر اینک خوش آواست



به شوق دیدن رویت بنالم

وصال عشق تو در دل چو رویاست



بنفشه گفت ای یاران کجا شد

وفای عاشقان ، دلدار اینجاست



بر این سوز دل بی منتهایش

به نامهری سخن گفتن چه بیجاست



ولیکن با تو باشد یک وصّیت

که گل نازک دل است وعمر کوتاست



بکن بر دیدن معشوق تعجیل

 تاّخُر بر گلستان را چه سوداست



بخوان صالح غزل در صبحگاهان

اگر چه نیمه شب اسرار پیداست


شنبه 23 دی 1391

- رباعیات از امیر لولائی

   سروده: شاعر فوق    نوع مطلب :رباعی ،



ای آنکه جهان حکایت از حکمت توست

عشـق تو بِرُسـت در دل از روز نخست

دست از دل و دیده و جهان خواهم شست

هر لحظه زعشق تو، تو را خواهم جُست




با حضرت دوست ، دوست می باید بود

با آنکـه دلــش نکوسـت می باید بود

در باطن آیه های حـق ، عشـق بجوی

دریاب هر آنچـه اوسـت می باید بود




مستم مستم مســت جمال رخ دوست

هر چه رسـد از دوست سراسر نیكوست

فكرم ذكرم تمام معطـوف به هوست

نیكـو نگری نهایـت جستـن ، اوسـت




جز حضرت دوست ادعائی نكنـم

جز از در دوست من گدائی نكنم

تا حسـن رخ اوست خطائی نكنـم

یك جـو طلب دلـق ریائی نكنم




جانا سبـب جهـان هستـی همـه تـو

آئین می و بـاده پرستــی همـه تـو

من عبد وعبید و می زن و میكده جوی

معبود مـن و مسكر و مستـی همـه تو




ایــوان فلك نقـش و نگـاری دارد

هر منظومــه عــزم به كاری دارد

وین خط زمــان روزشماری دارد

بی شك همــه آفریدگـاری دارد




هر دم دل مـن هــوای كـوی تو كند

راضی به رضای خلق و خوی تو كند

هر جا نگرم عكس تو در قاب وجــود

دل را سببـی كه جستجـوی تو كنــد




از چشم تو بـس چشمه عشقست روان

بـس راز بهـر رشتـه مـوی تو نهان

یك چشـــمه چشـم تو مرا عاشق كرد

ونـدر خــم یك رشتـه مویت حیـران


 


صهبای جنون


ما بر آنیم که پا بر سر عالم بزنیم
به کناری بنشینیم و از او دم بزنیم


یک دو پیمانه بنوشیم ز صهبای جنون
طعنه بر جام لبالب ز می جم بزنیم


خالی ازهوی وهوس پرشده ازنشوه عشق
جام گیریم و دم از عیش دمادم بزنیم


بیشتر از همه دل از کف ساقی ببریم
کم نشینیم و دم از چون و چرا کم بزنیم


جان و سر در ره آن جان جهان بذل کنیم
خط باطل به کرمنامه ی حاتم بزنیم


هوکشان جامه درانیم و بلاگویان شاد
حیف باشد که جگر بر شرر غم بزنیم


ذره سان راهی خورشید حقیقت گردیم
داغ تحقیر به پیشانی شبنم بزنیم


خرم آن روز که مانند کبوتر آزاد
بال اندیشه پرواز تو بر هم بزنیم.

--------------------------------

 

عاشقانه


برده دل از من نکو رو دلبری زیبا نگاری
سروقد ابرو کمانی نوش لب گلگون عذاری


چشم آهو نازکی سیمین بری شور آفرینی
فتنه ای گیسو کمندی مه جبیبنی طرفه یاری


می فریبد می نوازد می خرامد می گدازد
عاشقان را با پیامی سرخوشان رابا شراری


بی وجود روی ماهش نیستم تاب و توانی
با وجود گاه گاهش نیستم صبر و قراری


روزگارم را سیه کرد از سر زلف سیاهش
گرچه بی وصلش ندارم بهتر از این روزگاری


از قضا خواهم که باشد برمنش هردم عبوری
وز قدر خواهم که افتد با منش بوس وکناری


ناصحم گفتا ز عشقش تا که بتوانی حذر کن
تاب مهجوری نیاری طاقت دوری نداری


گفتمش با خشم:بیدل را به دلداری چه نسبت؟
گفتمش با اخم:بی غم را به غمخواری چه کاری؟


وعده ی شرب طهورم می دهی در هر نشستی
مژده ی حور و قصورم می دهی با هر گذاری


تا که مل باشد به ساغر جان نمی بازم به آبی
تا که گل باشد به گلشن دل نمی بندم به خاری


اختیاری داشتم دل دادم و دلبر گرفتم
حالیا دل بر گرفتن را ندارم اختیاری


«
خوش عمل» امروز طرحی نو درافکن تا بمانی
ورنه فردا از تو ماند نقش سنگی بر مزاری

 

-------------------------


غزل صهبای جنون و عاشقانه


از عباس خوش عمل کاشانی


http://soleyeavaz.blogfa.com




یکشنبه 26 آذر 1391

قسمتی از غزل عشوه از منصور گروسی

   سروده: شاعر فوق    

عشوه

 

کس ندیدم که چنین عشوه کند با یارش

جان فدای قدم و نرگس مردم دارش


دل غریب است بسی در پی آن یار فتاد

او نداند که دلم گشته بسی بیمارش


چو هزار آید و آواز بر آرد به بهار

بلبل آن به که شود برده و خدمتکارش


و انکه دارد گذری بر سر منصور به ناز

مرده را زنده کند از قدم و رفتارش


غزل از منصور گروسی

وبلاگ آسمان  شعر و غزل


http://asemenesher.blogfa.com


شنبه 4 آذر 1391

غزل ( گفتم او آید مرا خندان کند ) از آبتین پوریا

   سروده: شاعر فوق    نوع مطلب :غزل ،

گفتم او آید مرا خندان کند، اما نکرد

سر خوشی را در دلم مهمان کند، اما نکرد

بارگاه قلب من را وقف شادی سازد و :

خانه ی غم را به کل ویران کند اما نکرد

بعد سد نیرنگ دیدن از رقیب پر غرور

توبه از آن یار نا فرمان کند، اما نکرد

با خودم گفتم که او عفریت غم را می کشد

نعش آن را نیز آویزان کند، اما نکرد

زلف مشکین خودش را مثل قدم بشکند

قد من را چون لبش شادان کند، اما نکرد

قامت پر عیب من را با دلش سامان دهد

قامتم را خالی از نقصان کند، اما نکرد

یک تفال بر کتاب خواجه ی رندان زند

خواجه، من را نزد او سلطان کند، اما نکرد

حافظا گفتی که حالت به شود، اما نشد!

گفتی ام قرآن تو را درمان کند، اما نکرد!

باز هم با یک غزل این آبتین خوش خیال

خواست من را خارج از هذیان کند اما نکرد


غزل (
گفتم او آید مرا خندان کند)

از آبتین پوریا

وبلاک  انقلاب ادبی


http://www.enghelabeadabi.blogfa.com




دوشنبه 22 آبان 1391

اشعار کوتاه از رسول دیلمقانی - آذرین

   سروده: شاعر فوق    

محبت  کردن

اندازه نگهدار ، محبّت کردن

چون گر به فزون ، آفَت ِآن گیرد تن

 بنگر به لطافت ز کـَم ِ باران ، برف

آنک که فزون ، سیل شود یا بهمن

-------------

خود کنی گم

رَه کنی گم ، میتوانی آن بپرسی از بلد

با کمی تاخیر و زحمت ، ره بیابی بر بلد

خود کنی گم ، هرگزت سودی نبخشد آن بلد

تا خودت خود را نیابی ، بر جهانی  نا بلد

---------------

زندگانی

زمانی ارزدت این زندگانی

که هرگز در صف  روبه نمانی

به چنگ آور صفای راد مردان  

بماند از تو و از خو نشانی

---------------

مهمان دوزخ

منم مهمان این دوزخ خدایا
به غم ، غصه ، به هجران و بلایا

عطا کن روی خندان ، خلق ِ نیکو
بهشت ِخوب خود سا زم مهیّا

---------------------

اشعار از ر- الف / دیلمقانی - آذرین


وبلاگ  گلهای آذرین ( سرود دوستی)


http://soroudedousti.blogfa.com








سه شنبه 2 آبان 1391

الله نورالسموات از فرهنگ باریکانی

   سروده: شاعر فوق    نوع مطلب :غزل ،


اللَّهُ نُورُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ مَثَلُ نُورِهِ كَمِشْكَاةٍ فِیهَا مِصْبَاحٌ الْمِصْبَاحُ فِی زُجَاجَةٍ الزُّجَاجَةُ كَأَنَّهَا كَوْكَبٌ دُرِّیٌّ یُوقَدُ مِن شَجَرَةٍ مُّبَارَكَةٍ زَیْتُونِةٍ لَّا شَرْقِیَّةٍ وَلَا غَرْبِیَّةٍ


ای پادشه جانان تو نور هویدایی

 در بارگه نوری ای خالق زیبایی



نوری تو چو مشکاتی پیدایی وپنهانی

 نور تو علَی بر نور در عالم دنیایی



از نور تو شد روشن هر عالم وعقبایی

 بر زیت مبارک شد این نور مصفایی



لا شرقی ولا غربی,تو نور سماواتی

 تو مرکز هر نوری , کانون هویدایی



شد هر دو جهان روشن زانوار تو نورانی

 هیچ است به تو مانند ای خالق یکتایی



نور مه وخورشیدت در پیش تو شبتابی

 زان ذات منور شدهر نور مهیایی

 



گر صالح از این اسرار نگشودگرههایی

 صد صالح ومصلح نیز در گنبد مینایی



غزل  الله نور السماوات از فرهنگ باریکانی 


وبلاگ


شعر" " barikan/sangdasht باریکان/سنگدشت


http://fbarikani.blogfa.com


جمعه 21 مهر 1391

غزل آرزو از آبتین پوریا

   سروده: شاعر فوق    نوع مطلب :غزل ،


خواستم زیبا شود رنگ جهان اما نشد

خواستم تا شاد گردد قلبمان اما نشد



خواستم تا چهره زرینمان پر مس شود

جامه ی فلفل بپوشد زعفران اما نشد



خواستم مست و خراب آیی به بالینم شبی

تخت خوابم را کنی باغ جنان اما نشد



خواستم تا قامتت را بی خبر در بر کشم

بفشرم اندر میان بازوان اما نشد



خواستم عطر تنت جام دلم را پر کند

بو کشم هر لحظه مشک گیسوان اما نشد



خواستم با گرمی و سوز درونی تنت

رام گردد این دل آتشفشان اما نشد



مزه آب زلالت در دهانم مانده است

خواستم طعمش بماند جاودان اما نشد



وعده ها دادم لبم را تا نهم بر صورتت

خواستم بوسم رخت را با زبان اما نشد



خواستم یک شب در آغوشت کشم همچون خیال

ورپریم تا بیکران آسمان اما نشد



همچو یاقوتی که گیرد زرگری در دست خود

خواستم گیرم لبت را دهان اما نشد



شاهد و شمع و شراب و شور شبهایم شوی

خواستم شین ها شود هر سو روان اما نشد



خواستم بازی کنم با لعل خاموش لبت

گم شوم در سرخوشی بیکران اما نشد



خواستم کاز شور و شوق آن تن تبدار تو

راست گردد قامت این پهلوان اما نشد!



تیغ سانسور قامت شعر مرا هم تیغ زد

خواستم گویم از این ها همچنان اما نشد!!

 

غزل آرزو از آبتین پوریا

 

وبلاگ انقلاب ادبی

 

http://www.enghelabeadabi.blogfa.com


چهارشنبه 5 مهر 1391

غزل شاخه گل از عباس خوش عمل کاشانی

   سروده: شاعر فوق    نوع مطلب :غزل ،

شاخه ی گل

خسته از روز مرگی هایم پرو بال تحولم بدهید

روزگارم چه تلخ می گذرد شور وحال تغزلم بدهید


ببریدم طواف میکده ها که دلم تنگ شد برای خدا

بنشانید پیش مغبچه ها پیچ و تابی به کاکلم بدهید


چه خوش افتاده درطواف سحر استلام خمم به جای حجر

زمزمم باده ی طهور اثر  بی خود از خود تعادلم بدهید


رمضان است حج نیکویم جای لبیک ربنا گویم

خانه بگذاشتم خدا جویم برگ و بار تکاملم بدهید


خسته و تشنه می نوردم راه با دلی تنگ و باغمی جانکاه

باده ی «یا وجیها عندالله» از سبوی توسلم بدهید


کوه دردم ولی پر کاهم ای ولی نعمتان همراهم

من بهار از شما نمی خواهم لااقل شاخه ای گلم بدهید.


غزل ( شاخه گل ) از عباس خوش عمل کاشانی

وبلاگ  شعله آواز

http://www.soleyeavaz.blogfa.com


دوشنبه 6 شهریور 1391

غزل( گفتم بهارم ای گل) از علی حیدری معاف ( فریاد )

   سروده: شاعر فوق    نوع مطلب :غزل ،

گفتم بهارم ای گل در هجر٬ چون خزان است

گفتا بهار و گل ها در سینه ات نهان است



گفتم دلم به هجرت همواره در فغان است

گفتا کنون که بینم خاموش و بی زبان است



گفتم که محو رویت ٬ شد چشم و در تماشا

گفتا به خنده آری این عیب هر جوان است



گفتم ز مهر و احسان در بر چرا نیایی؟

گفتا تهی کن آغوش از هرچه بینمان است



گفتم ز نوش لب هات این تشنه را دوا کن

گفتا که چشمه دیدم کز دیده ات روان است



گفتم که بی تو غم ها گرداب جان ستان شد

گفتا که جان سپردن میلاد عاشقان است



گفتم که چون بمیرم رویت کجا ببینم

گفتا سفر کن از خود٬ هر سو کنی همان است



گفتم گذشتم از خود دل می زنم به دریا

گفتا به بحر٬ جانت چون قطره بی کران است



گفتم مرا صدا کن دریا ٬ که سوخت جانم

گفتا درآ که دیدم ٬ داغم تو را به جان است

 

غزل از علی حیدری معاف - فریاد

 

وبلاگ  گلهای زندگی

 

http://www.ali9436.blogfa.com

 


چهارشنبه 18 مرداد 1391

شعر دل خاک ره کوی تو ای هستی دل از امیر لالائی

   سروده: شاعر فوق    

دل خاکِ ره کــوی تو ای هستی دل
ای ساقی ، ساغـر ، باده ، مستی دل
من خاک نشینــم و تو افلاک نشیـــن
درکِ تو بمانـــــد به زبردستـــی دل


با چشـم دلم تو را نظـر دوختمی
در محضر تـو حقیقـت آموختمی
از شمـع وجــود تو برافروختمی
پروازکنان رقص کنان سوختمی


گفتم هوس عشـق تو دارم شب و روز
گفتـی کـه ز پروانــه دلان رقص آموز
گفتم تب عشق توست گرمـــای تمــوز
گفتی که چو عاشقی درین عشق بسوز


در کوی تو رندان همه مستند و خراب
جویای تو هستنــــد درین کهنــه کتـاب
تو می دهـــی و من بستانـــم مــی ناب
ساقیـا خوشـا بهر تو هر دم تب و تاب


ای جان جهان نام تو را خوانـم و بس
هر دم به زبان ذکر تو را رانـم و بس
زین گردش گردونه پر هوی و هوس
تنها تب عشق توست در جانــم و بس


ای دوست توئی قبلۀ جان و دل و تن
تو ورد زبانـــی و نگنجــی به سخـن
جانــم دهــی و جـــان برُبائـی از من
می جویمت ای بارقــۀ عشــق کهــن


چندانکــــه به چشـــم دل تو را می نگـرم
در می نگـــرم توئـــی رفیــــق سفــــــرم
بی طلعـت روی دوسـت خونیـن جگـــرم
مقصــــود توئـــــی ای تو دمادم نظــــرم1

 

شعر از امیر لالائی

 

وبلاگ


http://rasekhoon.net/weblog/delavay/index.aspx


یکشنبه 1 مرداد 1391

غزل تو گفتی و تورا گویم از ر- الف / دیلمقانی - آذرین

   سروده: شاعر فوق    نوع مطلب :غزل ،

تو گفتی و تو را گویم

 

شبی بودم کنارت همره مه ، کوکب و اختر

 نشان دادی به زیبائی، درختم داده نیکو بر  

 

مرا بردی به معراجم ، پری دادی به پروازم 

دگرگون کردی احوالم ، غم وغصّه رها ، پرپر

 

تو گفتی گشته ای عالم ، نیارزد عالمت ارزن

نجستی آن مکانی را که  از نزدیک من بهتر

 

تو گفتی زندگانی را ، که خوش داری گرت بامن

نوازم برمشامت گل ، به از هرعطروهرعنبر

 

تو گفتی با منی ، هر گز جدائی رخ نخواهد داد

چه دوزخ باشدم جا ، یا گشایم سوی جنّت ، پر

 

تو گفتی گر جهان گردد پراز رنج و پراز محنت

به عشق من ، به پا داری رفاقت ، گر دهی پیکر

 

تو گفتی گیسوان زر به پای من به سیم آری

دهی بر عمر کوتاهم ، بلندای بهای زر

 

تو گفتی گر به هجرانم ، کنی رخ بر غم و ماتم

شبِ خود را سحر آری به اشک دیده سر تاسر

 

ترا گویم اگر خروار زر ، ریزند بر پایم  

نخواهم یار دیگر را به پیمانه ، به می ، ساغر

 

قسمتی از غزل تو گفتی و تو ر ا گویم

از ر- الف /دیلمقانی  - آذرین

9104 تیر 90 - البرز  مرکزی

 

وبلاگ گلهای آذرین 

( سرود  دوستی )

 

http://soroudedousti.blogfa.com

 


چهارشنبه 14 تیر 1391

غزل ( مرهان دوباره ما را ) از علی حیدری معاف ( فریاد )

   سروده: شاعر فوق    نوع مطلب :غزل ،



بربوده ای دلم را به کمند حسن جانا


چو فتاده ام به دامت مرهان دوباره ما را



ز نسیم شرح دل را شنوی دگر چه گویم

که ز چشم خون فشانم شده دامنم چو دریا


نبُوَد شکیب دیگر ز شرار این معما

که تویی همیشه با من و منم همیشه تنها

نتوان تو را ستودن که به وهم در نیایی

همه صحبت از قیاسست حدیث زشت و زیبا



نه به چشم حکمت آیی نه به ظرف دل بگنجی

نکنی دو دیده ام را به جمال خویش بینا


ز تو روشن است دنیا و به پرده می نشینی

نکن اینچنین جفایی به خود ای نگار رعنا



ز گلی شنیدم این را که تو نقش او کشیدی

ز چه اش بر آب سازی چو عزیز گشت و والا

مکنی به من همین را که گلت به گِل سپاری

ز مغاک خاک تیره برسان به خویش ما را

 

غزل ( مرهان دوباره ما را  )

 

از علی حیدری  معاف ( فریاد )

 

وبلاگ گلهای زندگی

 

http://ali9436.blogfa.com


یکشنبه 4 تیر 1391

نقش رخ یار از فرهنگ باریکانی

   سروده: شاعر فوق    نوع مطلب :غزل ،

نقش رخ یار



در نهانخانه دل نقش رخ   یاری هست

نقش او در دل هر عاشق و دلداری هست

 


از ازل نقش رخش در قفس سینه کشید


هر که مشتاق به او لحظه ی دیداری هست

 


زاهد ار نقش نبیند  تو بر   او خرده مگیر         

  عشق لیلی نه به هر سالک و خماّری هست

 

سالها عمر گذشت و دل صوفی نزدود          

قلب مجنون به دمی شیفته و زاری هست

 


 گر چنان جهد کنی  در طلب  سرّ وجود        

بر در مسجد  و میخانه  چو  آثاری   هست


 


بر گلستان وچمن گوش کنی گر تو


خموش   بر  تمامی جهان  نغمه ی  بیداری  هست

صالح از حیّ وجمادات   شنیدی  توحید


 مست میخانه ترا گفت که هشیاری هست


غزل ننقش رخ یار از

 

فرهنگ باریکانی ( صالح )  وبلاگ

 

http://fbarikani.blogfa.com


 


پنجشنبه 25 خرداد 1391

غزل خوشتر از کوی تو از امیر لالائی

   سروده: شاعر فوق    نوع مطلب :غزل ،


خوشتر از کوی تو باشد مگـــرم جای دگر
عکس روی تو دهـــد جـــلوه زیبـــای دگـر


جرعـــه نوش لبت کـرد چنـــان سرمستم
که نیابـــی اثــر از عاشق و رســوای دگـر


چشم مست تو مرا بسکــه گرفتــارم کرد
که نگیـــرم خبـــر از هیـــچ فریبـــای دگـر


خوش خطان خط تو خواننــد ز خال لـب تو
خال خوش خوی تو خواند خط خوانای دگر


ناز لیلی نخــرد هر که بیک گوشــه چشم
دل مجنـون طلــب و رســم و تمنــای دگـر


مهلت عاشقی و عشق همین امروزست
ندهــد دســت اجــل فرصـت فــردای دگـر


چه خوشا دست نیـاز من و آن دامن لطف
ور نه بایـــد بـــرم آرزو بــه دنیـــای دگـــر


تــو دل آوای بخـود آی کـه عاشـق باشی
بی تب عشق که یابـد دل شیـدای دگـر

 

غزل خوشتر از کوی تو

 

از  امیر لالائی

 

وبلاگ      رباعیات و غزلیات دل آوای               

 

 http://rasekhoon.net/weblog/delavay/index.aspx

 


زادِ خردادی به خرداد آفرین

روح زیبا بر دمیده  بر زمین

 

دل ز من بردی به یغما ، نازنین

شاکرم ، از رویداد ِ بهترین

 

گر نگاه آرم بر آن رخشنده رخ

رخ زمن هرگز نمیگردد غمین

 

شانه و آغوش تو معراج من

میدهد پرواز تن ،  اوج برین

 

بی وجودت ، برگ و گـُل ماند چوخس

با تو صحرا ، بوستانی خوش جبین

 

جنّت موعودِ یزدانم ، خدا

گر تو غایب ، دوزخِ من ، یاسمین

 

بی تو کُنج خلوتم ، افسرده دل

با تو هر شادی به درگاهم حزین

 

هجر تو بر پا کند کنعان من

بدتراز کنعان یعقوبم ، یقین

 

باورم کن بی تو وُ این عشق تو

آرزو بی آرزو، حرف آخرین

 

غزل رخشنده رخ زاد خرداد

از ر- الف / دیلمقانی – آذرین

 

وبلاگ گلهای آذرین

 

http://soroudedousti.blogfa.com

 

http://aazarin.blogfa.com

 


جمعه 5 خرداد 1391

غزل چراغ عشق از مجید هادی

   سروده: شاعر فوق    نوع مطلب :غزل ،


مجید هادی

متولد سال 1365 زنجان


 ساکن قم




گمان کنم که بماند هم آرزو به دلم

هم اینکه داغ نگاه قشنگ او به دلم



تمام بغض فرو خورده را که می نگرم


همیشه ریخته خونابه از گلو به دلم



نوشته اندبه پیشانیت سفر رفتن


نوشته اند به خط تو جستجو به دلم



اگرچه رود روان ساخته است از چشمم


غم فراق تو داده ست آبرو به دلم



هنوز هم نشکسته،نترس طوری نیست


کمی ترک زده افتاده است مو به دلم


  =======================


شب است راه خیالت دوباره گم شده است


چراغ عشق بده ذره ذره سو به دلم


غزل  چراغ عشق

از مجید هادی 





http://shabaviz65.blogfa.com/ 


دوشنبه 25 اردیبهشت 1391

غزل لبخند یار از علی حیدری معاف ( فریاد )

   سروده: شاعر فوق    نوع مطلب :غزل ،

لبخند یار دارد تاثیر ساحرانه


دل می تپد ز شوقش سرشار از ترانه

 


با من سخن مگویید از حور و باغ رضوان


در دل نهفته دارم باغی پر از جوانه

 


پندار خشک زاهد شادی گنه شمارد


نالد همیشه از غم ٬ دوزخ و تازیانه

 


درمانده در سرابی هرگز نمی شناسد


غوغای موج و عمق دریای بی کرانه

 


تا اوج کوی جانان بی بال ره نباشد


جز بر زمین نیابی آغوش گرم و خانه

 

دارم نگار خاکی کز آسمان نیامد


اما به نزد من شد تمثیل آن یگانه

 


دل شد خراب جامش لب های پر شرابش

دیگر روا ندارم پرهیز جاهلانه

 


یک نکته ات بگویم بر گوش خود بیاویز


هر کار خوب و بد را پس می دهد زمانه

 

غزل لبخند یار از

علی حیدری معاف

 

وبلاگ  گلهای زندگی

 

http://ali9436.blogfa.com


 


جمعه 15 اردیبهشت 1391

غزل بهشت < اردیبهشت > از فرهنگ باریکانی

   سروده: شاعر فوق    نوع مطلب :غزل ،

ساقی بیار ساغر اردیبهشت را

در پهنه حیات بپا کن بهشت را


می رازعرش کبریا به بر بندگان فرست

با رحمتت ملائک روزی فرست را


مطرب کجاست تا که نوازد چغانه ای

از یک کرشمه ات بسراید سرشت را


معشوق اگر به اشارت خود جان ما گرفت

جان میدهدصبای دگر سنگ وخشت را


عاشق برای دیدن معشوق لحظه ای

میگشت کوی وبرزن و بلخ وهرات را


غافل بُد از خودواز خویشِ خویشتن

 از رای دیگران به تمنا صلات را


در باغ بوی گل و صوت بلبلان

عطر شکوفه بودش واشک برات را


سیراب کرد ابر بهاری زمین سبز

 از نو بساخت شاهد وساقی حیات را


بیدار شو زغفلت وبا چشم دل ببین

 معشوق با تو بود و ندیدی ثبات را


صالح چو غم که اگر یار بهر ماست

 خوش باش ومی بنوش وگذر کن عتاب را

 

غزل بهشت < اردیبهشت>

از فر هنگ باریکانی

 

وبلاگ

 

باریکان/سنگدشت barikan/sangdasht "شعر"

 

http://fbarikani.blogfa.com





جمعه 8 اردیبهشت 1391

غزل زیبا رخ مهتاب از امیر لالائی

   سروده: شاعر فوق    نوع مطلب :غزل ،

زیبــــا رخ مهتــــاب


، تابان فروغ انس و جان
 افسونگـر روح و روان

زآن مـه جبیــن مهربان  ،  همـواره می جویم نشان


زیبــــا رخ مهتــــاب را  ، رخشنــده عالمتــــاب را

هرگز نخواهم خواب را ، تا چهره اش بینم عیــان


میخــانه جویان الســت ، گشتند از عالـم گسست

گردیده ام از باده مست  ،  ای ساقــیِ مستـی فشان


آن سـاقــی مستانــه خـو  ،   در کـوزه دارد مـی نکو

هـر دم که ریزد در سبو، مستـم کنـد در این میـان


شیــــدای لیلا می شــــوی ، مجنون و رسوا می شـوی

آن دم هـویـــدا می شــوی ، کز جان گذشتی بهـر جان


رسم و طریق عاشقی ، آموز ازو گر حاذقـی

گر رتبــه آری لایقی ، پوینــــدۀ راه جنــــان


فتّـان کنـــی فتنــه گـــری ، دل را به کویت می بـری

آنکس که شد پاک و بری  ،  بالا بـــری تا کهکشــــان

 

غزل زیبا رخ مهتاب از 

امیر لالائی 

وبلاگ 

رباعیــات و غزلیـات دل آوای

 

http://rasekhoon.net/Weblog/delavay/index.aspx

پاسخ شما :

 

 


دوشنبه 28 فروردین 1391

داستان پرواز لاک پشت از ر- الف / دیلمقانی

   سروده: شاعر فوق    

پرواز لاک پشت

 

دو مرغابی به لاکی بهر پرواز

کمک کردند ،  یابد جای دلباز

 

به چوبی از وسط محکم به دندان

نباید دم زند از ساز و آواز

 

به منقاران گرفتند از سر چوب

به پروازی که ماند خوابی و راز

 

چنین اوجی به لاک آورده نخوت

نمی گنجد به خود ، خود دیده چون باز

 

ترا باید سرورت ، حدِّ میزان

و گر نه ، خود شود ، شادی برانداز

 

نگاه آورده ازبالا به پائین

به یاران میفروشد فخری و ناز

 

چنانی بوده بر اوج غرورش

که یادش رفته غُرّد بردهن باز

 

به گفتا این منم ای لاک پشتان

شناور گشته ام درسحرِپرواز

 

همین گفتار نا بی جا ز نخوت

سبب شد غرق او در بحرپرواز

 

کسی را کو ندارد دیده برعمق  

 برون ازچاله ، خود در چاه انداز

 

قسمتی از (غزل داستان ) پرواز لاک پشت

ر- الف / دیلمقانی – آذرین

شهریور ما ه 89 مهرشهر 

 

وبلاگ  گلهای آذرین

 

http://soroudedousti.blogfa.com

 

 


چهارشنبه 23 فروردین 1391

غزل دیده بگشا و چندین رباعی از امیر لالائی

   سروده: شاعر فوق    نوع مطلب :رباعی ،غزل ،

پرتـــــو نـــور دل مــــاه جبیـــن می تابـــد

جلــوۀ ذات حقیقـــت بــه یقیــــن می تابـــد


کعبـۀ کــوی رهـش مقــدم هـــر اهل دلــی

دل براهــش بنهــی نــور مبیـــن می تابـــد


زاهـــدا آز خـری زهـــد فروشـــی تا کــی

کـه کلام گهـر از مظهـــر دیـــن می تابـــد


رمـز هـر آیـه گشائیــد که مسحــور شویــد

نــور ایمـان به همـه اهل زمیــن می تابـــد


گر دل از ریو و ریا پاک کنی خواهی دیـد

رخ رخشـــان ملایک چو نگیــن می تابـــد


آذرخشی که دگرگـــون کنــد احــوال دلــی

زتجلّــــی گـــه فــردوس بریــــن می تابـــد


ماهتابــی کـه طوافــش تــو دل آوای کنـــی

دیده بگشـا که به هر پرده نشیــن می تابـــد


 غزل دیده بگشا  

از امیر لالائی 

وبلاگ 

غزلیان و رباعیات دل آوای


همچنین  رباعیات زیر از امیر لالائی

1

آنكه خوانمش نیست بجز حضرت دوست

دنیا به جمــــال حضــرت دوست نكوست

گــر شـــود جــدای استخوانـــم از پوسـت

گر خاك شـــوم ذره شــوم جلـــوه اوسـت

2


آن نـــور حقیقتــی که افروخــت توئـی

یاری که به دلهـا نظــری دوخت توئی

پروانـــه دلــی که زآتشت سوخـت منم

شمعی که به من سوختن آموخت توئی


3


امــروز همــای بخــت بر شانــه کیست

وین شــراب کهنــه پــی پیمـــانه کیست

دل بستــه زلـف کـــه و دیوانــــه کیست

آن کیست که دل می برد و خانه کیست


4


ویرانــه دلـــم ره به خرابـــات تو جست

جویــای تو شد قبلـه حاجــات تــو جست

در ذره ناچیـــز مباهــــات تـــو جســـت

واقع دو جهان را همه در ذات تو جست




پنجشنبه 17 فروردین 1391

غزل خلقت زن از آبتین پوریا

   سروده: شاعر فوق    نوع مطلب :غزل ،

طرب انگیز هست و ساز دف نیست

سراسر شهد و شکر هست و سف نیست

جهان، بی زن چو دریایی است پر آب

که هیچش گوهر و دًر در صدف نیست

بدون زن نقوش آسمان را :

سماک و تشتر و نسر و رِدف نیست

به خمخانه ی جهان ساقی زنانند

شراب دلکشی بر دوش رف نیست

شبیه زن شراب و شمع و شاهد

شکر افشان شه شور و شعف نیست

بدون شهد شور انگیز چشمش

شراب و شمع را شید شرف نیست

شب و شیدایی و شور و شرافت

به چشم زن بجو در آن طرف نیست

درست است اینکه مردان دل قوی اند

ولی بی زن که خشت ما خزف نیست

بدون خون دل خوردن ز مادر

پسر یا دختر بابا خلف نیست

تضادی در لطافت هست و قدرت

اگر چه جنس قلبش از کنف نیست

به وقت سختی و مشکل به جز زن

ندا گویی به بانگ لا تخف نیست

اگر عمرت به پاهایش بریزی

به دل سوگند، عمر تو تلف نیست

یقین دارم که از خلق جهان هم

خدا را غیر خلق زن هدف نیست

سرودی آبتین شعر قشنگی

ولی صد حیف در آن نشر و لف نیست

 

غزل خلقت زن از آبتین پوریا


وبلاگ انقلاب ادبی


http://www.enghelabeadabi.blogfa.com


دوشنبه 7 فروردین 1391

غزل ............ از علی حیدری معاف

   سروده: شاعر فوق    نوع مطلب :غزل ،

ای که مه بر یاد تو شب زنده داری می کند

آسمان بر چهر تو آیینه داری می کند



روز من تاریک چون شب شد کجایی نازنین

کودک دل در فراقت بی قراری می کند



بی تو در تنهایی خود مانده ام در شام غم

کو عروس صبح کو شب را فراری می کند



از ستم هایی که بر ما می رسد از جهل ما

سنگ خارا گریه چون ابر بهاری می کند



گرگ زد بر میش و بره وین شبان دور از رمه

نی زنان آسوده خاطر خر سواری می کند



ابر اشک آلود گیلانی ببار از درد جهل

چند گویی کاسمان هم کج مداری می کند

غزل ......... از

دکترعلی حیدری معاف

 

وبلاگ

 

گلهای زندگی



http://ali9436.blogfa.com


پنجشنبه 25 اسفند 1390

غزل بهار از ر- الف / دیلمقانی - آذرین

   سروده: شاعر فوق    نوع مطلب :غزل ،

بهار

 

 

گشته نو هر ورق از دفتر  روز و روزگار

 

گشته نوغنچه و گل ، سنبله برباغِ بهار

 

روز و شب گشته برابر، از جدائی کو خبر

 گویدت باشی برادر، هم به لیل وهم نهار

 

روز و شب در عیش و شادی ، شادمانی ، قهقهه

گویدت عیدت مبارک ، غصّه ، غم بر خود مبار

 

گشته افسرده ، ملال آورده کین و دشمنی

می ندارد راهِ دیگر جز کند خصمش  مهار

 

گشته بلبل ها به چه چه ، میدمد آوای دل

رقص برگان را نگر بر بید مجنون و چنار

 

گشته می در میکده با خم، هم آغوش و بغل

گشته مستانه رخ ِ ساقی ، رخ  ساغر، نگار

 

ای برادر، این بهار است آن زمستان آن خزان

کرده خود از تیرگی ، دور و نمایانده وقار

 

 

خوش بر آنکس خو کند تا پند گیرد از زمان

شوره زارِ دل بگرداند مثال سبزه زار

 

غزل از ر- الف / دیلمقانی – آذرین

شماره شناسائی 9001- 08 – فروردین ماه 90 تهران

--------  غزل دیگر از ر.ا.د / آذرین --------

پروین اعتصامی

چراغ روشن جان را مکن در حصن تن پنهان

چو پروین آور آن اعجاز خوش نامی رَهِ کیهان

 

به عصر شاعران خوش سُرا از عصر قاجاری

نگر بر اختر چرخ ادب ، رخشنده ، درّ غلطان

 

بزرگی را میسر کرده بر تبریز و تبریزی

چو صائب ، شهریاران برده گوی سبقت از یاران

 

گل زیبای باغ شهریار وعشقی و نیما

بهاران دیده دردوران ، معطر کرده هر بستان

 

به طول عمر او ننگر، نگر برگوهر عرضش

به سالِ سی شده صاحب به بحر و شعری وُ دیوان

 

مثال دمنه ی منشی نگر برپند و اندرزش

چه خوش داند زبان سیر و سبزی، گوهر و مرجان

 

به تمثیلات خود داده قواعد ، قالب زیبا

خراسانی ، عراقی می سُروده در غم و هجران

 

به یاد سنگ قبرش گفته از تلخی و ناکامی

به سوگ یوسفش دارد غزل از تیشه و ویران

 

ببالد آسمان بر خود به اختر خوشه ی پروین

به پروین بالد ایرانی به اختر شعر جاویدان

 

قسمتی از غزل پروین اعتصامی

 

 از ر- الف / دیلمقانی - آذرین

 

وبلاگ 

 

گلهای آذرین

 

http://soroudedousti.blogfa.com

 

http://aazarin.blogfa.com

 


شنبه 20 اسفند 1390

غزل ای عشق سرکش از منصور گروسی

   سروده: شاعر فوق    نوع مطلب :غزل ،


 ای عشق سرکش آخرش زار و زمین گیرت کنم 

با من نمی سازی اگر در بند زنجیرت کنم 


 گفتم به خون بنشسته ام گفتی جنونت می دهم 

با این جنون و بی کسی پابند تدبیرت کنم 


 سنگین دلی دادی به من رنگین رخ و شد بی وفا 

پیرم بکرد از عشق خود من هم تو را پیرت کنم 

 اندر فغانم سوی او دلبسته ی گیسوی او 

فرصت ندادی گر مرا ای ناله شبگیرت کنم 


 منصورم و بی درکجا زنجیرم افتاده به پا 

زنجیرت از پا می کشم چون خود به تکفیرت کنم

غزل ای عشق سرکش

از منصور گروسی

وبلاگ

آسمان شعرو غزل ....

 

http://asemanesher.blogfa.com


سه شنبه 9 اسفند 1390

دوغزل از عباس خوش عمل کاشانی

   سروده: شاعر فوق    نوع مطلب :غزل ،

دل شیدا(1)


به چشمان تو افتاد نگاه دل شیدام
همین بود و همین بود گناه دل شیدام
شدم حال به حالی که شد عشق جلالی
به سیر متعالی گواه دل شیدام
به هرورطه که افتادچه از داد وچه بیداد
سحر دید و سحر زاد پگاه دل شیدام
بگو با شب دیجور ز میخانه شود دور
که دارد همه منظور: تباه دل شیدام
تو ای آینه رخسار به خاطرکده بسپار
پلنگ و شب و کهسار و ماه دل شیدام
غم این تلخ روانسودکه هرفتنه ازاو بود
به جز چاله نیفزود به راه دل شیدام
جنون چهره برافروخت قوامیس خردسوخت
ز هر شعله که اندوخت ازآه دل شیدام
به آن باده که باقیست مرا میل تلاقیست
که در میکده ساقیست پناه دل شیدام.

--------------

دل شیدام(2)
ز بیداد خزان سوخت چو باغ دل شیدام
بهار آمد و افروخت چراغ دل شیدام
غزل دفتر خود را صمیمانه گشودند
دو قمری که رسیدند سراغ دل شیدام
بیا پنجره بگشای که پشت شب اوهام
پگاه ملکوت است فراغ دل شیدام
مرا حس غریبی است دراین واحه ی تردید
که طوبای یقین سوخت چوتاغ دل شیدام
ز میخانه ی تسنیم مگر چشمه گشودند
که گلجوش بهشت است به راغ دل شیدام
اگر شرب طهوراست من و مستی جاوید
اگر باده ی نوراست: ایاغ دل شیدام
به ترحیب ملک بود که در پرده نمودند

      شقایق شده پیوند به داغ دل شیدام.

 غزلهای دل شیدایم

از عباس خوش عمل کاشانی

وبلاگ

 

 شعله آواز

http://www.soleyeavaz.blogfa.com


جمعه 28 بهمن 1390

غزل ................ار آبتین پوریا

   سروده: شاعر فوق    نوع مطلب :غزل ،

ببین به لوح دلم آتشی فروزان است

به جسم و روح و روان هم چنان کماکان است

مرا به چهره خندان مبین دلم خون است

درون سینه عزا و برون چراغان است

مراد من ز نوشتن همین سخن ها هست

اگر چه دل ز نوشتن کمی پشیمان است

خطاب شعر من ای دوست جاهلان باشند

همان گروه که دایم به آه و افغان است

مقدسات مرا جز وطن سرایی نیست

که قدس و قبله و کعبه زمین ایران است

تو راه قبله سنگی بگیر و کعبه دین

که من درون دلم قبله ای ز توفان است

مرا وطن چو بهشتی است خرم و شاداب

تو را اگر چه وطن کربلای سوزان است

زنان برابر مردان و مایه عشق اند

زن ار چه در نظرات تو نصف مردان است

و او شریف و نجیب است و مایه شادی

اگر چه از نظر تو فقظ هوسدان است

تو را چه فهم ز ملک کیان و راه درست؟

تو را وطن عربستان تف و تفتان است

تو حوریان بهشتی طلب کن از ا...

که من به روی زمین حوری ام فراوان است

مرا وطن همه سو شادی و شکوفایی است

تو را وطن همه سو چهره های گریان است

مرا سزاست اگر لافم از خدا داری

تو را چه لاف که قلبت سرای شیطان است

تو را چه درک ز یزدان و مذهب و ایمان؟

تو را چه فهم ز "حب الوطن ز ایمان است"!

از این ریا و دروغت دلم پر از خون است

که سجده های تو بر خاک کفر ایمان است

درون قلب تو کفر است و شرک و نادانی

اگر چه ظاهر رویت چنان مسلمان است

تو جهلی و سخنت ذلت و پریشانی است

من آبتینم و شعرم نشاط هر جان است

 

 

غزل

از  آبتین پوریا

 

وبلاگ انقلاب ادبی

 

http://enghelabeadabi.blogfa.com

 


تعداد کل صفحات: 4 1 2 3 4