خوش آمدید
دوغزل از عباس خوش عمل کاشانی
بی قدم در وادی اندیشه می پوییم ما
کعبه ی مقصود را در خویش می جوییم ما
گوشه ی ابروی جانان رابه جان دل بسته ایم
دست از سجاده ی پرهیز می شوییم ما
قایل عشقیم و چون منصور با بانگی رسا
حرف خود را بر فراز دار می گوییم ما
ساکنان گلشن رازیم کز اقبال نیک
گاه گاهی غنچه ی تجرید می بوییم ما
در دیار عشق کوس آفتابی می زنیم
ذره ای از پرتو جانپرور اوییم ما
دیگران با دیده ی ظاهر اگر مو دیده اند
«خوش عمل»بینندگان پیچش موییم ما
-----------
دعوی یکتاپرستی
در لباس مردمی جز خدمت مردم مکن
گربه جایی می رسی ایدوست خود را گم مکن
دوستان را هر دم از زخم زبان نیشی مزن
پیروی در زندگی از شیوه ی کژدم مکن
چون کنی ابراز یاری یار را دشمن مباش
جو فروشی می کنی گر دعوی گندم مکن
گر نمک خوردی ز خوانی عیب صاحب خوان مگو
خون مردم چون خوری منع شراب و خم مکن
«خوش عمل» گر دعوی یکتاپرستی می کنی
شانه خالی هیچگاه از خدمت مردم مکن.
غزلهای
گلشن راز و
دعوی یکتا پرستی
از عباس خوش عمل کاشانی
وبلاگ شعله یِ آواز
http://www.soleyeavaz.blogfa.com
غزل چشم مست از علی حیدری معاف (فریاد)
ای که جادو می کنی با چشم مست
برق چشمت طاقتم در هم شکست
تاشدم شوریده ای زیباپسند
باز شاهی آمد و بر سر نشست
دخت خورشیدی برآید شاد و چست
بند درد و رنج ها خواهد گسست
نازنینم خوش بخوان تا وقت هست
وقت دیگر نایدت هرگز به دست
زندگی با مهربانی دلکش است
بی محبت چیستم جز خاک پست
مدح قدرت گفته را توحید نیست
این نباشد جز مرام بت پرست
شادم از عشقت که بر دل نقش شد
این چنین گنجی که را آید به دست
ای که یادت درد و هم درمان بود
عاشقت هرگز نباشدخودپرست
در دلم جاوید بادا یاد تو
تا ابد مستم من از روز الست
غزل چشم مست
از
علی حیدری معاف
وبلاگ
گلهای زندگی به نشانی
غزل روزگار من از عباس خوش عمل کاشانی
کی شود نگار من یار گلعذار من
شهدوانگبین شودروزوروزگارمن
عیدشدبهارشدلاله آشکار شد
بی توناگوارشدچون خزان بهارمن
دانم ای به روچومه میرسی زگردره
میبری به یک نگه صبرمن قرارمن
برسرم عبورکن جلوه ای چو حورکن
آشنا به نور کن این شبان تارمن
دلربای فتنه گربشنواز من این خبر
نیست این زمان دگردل به اختیارمن
بازهم برآن سری تاکه از ستمگری
بگذری وبردری قلب سوگوار من
جان من حزین مکن قلب من غمین مکن
آوخ اینچنین مکن بی وفا نگار من
چون زغم روم به گوربنگری زدوردور
آن زمان هم ازغرور بر سر مزار من
«خوش عمل»دراین زمان آشنای همزبان
نیست تا شود به جان یارو غمگسار من
غزل روزگار من
از عباس خوش عمل کاشانی
وبلاگ
http://www.soleyeavaz.blogfa.com
غزل نیست گناهم از علی حیدری معاف ( آرشیو )
گفتی به شکر خنده ترا هیچ نخواهم
اما چه کنم عاشقم و نیست کناهم
هر سرو و سپیدار به نزدیک تو پست است
بالای تو را می طلبد طبع چو شاهم
خیزاب کف آلود غم ار مهلکه باشد
جز ساحل مهرت که دگر نیست پناهم
پا در گل و غرق هوس روی چو ماهت
بی بوسه از آن سرخ لبت جمله تباهم
این درد که را گویم اگر با تو نگویم
با شوق سحر رفتم و افتاده به چاهم
تا چند خطاهای دلم را بشماری
تا باد قدر در رسد انگار که کاهم
یک نکته تو را گویم و دانم نپذیری
بی عشوه ات امکان گنه نیست فراهم
بر راه تو می مانم و جز تو نشناسم
در کوی تو افتاده ز تقدیر کلاهم
ابر خزرم گریه کنان رو به تو آرم
جز گریه چه آید دگر از بخت سیاهم
علی حیدری معاف 22/2/1390
غزل هجران سر نمی آید از عباس خوش عمل کاشانی
نمی دانم چرا شبهای هجران سر نمی آید
پیامی آشنا از صبح روشنگر نمی آید
یکی در گوشه ی عزلت سراغم را نمی گیرد
به ماتمخانه ی من هیچکس دیگر نمی آید
به رویم هیچ گل در گلشن هستی نمی خندد
به سویم هیچ ساقی با می و ساغر نمی آید
سموم نامرادی می وزد بر گلشن جانم
از آن دیگر گل اشکی ز چشمم بر نمی آید
به کیش من خطا باشد گرفتن دست آن رهرو
که در راه طلب شادان به پای سر نمی آید
ز عشق سینه سوزش تا ابد دل بر نمی دارم
ز راه مرحمت هر چند آن دلبر نمی آید
چنان با نا امیدی خو گرفتم کز ره یاری
اگر گویند می آید مرا باور نمی آید
چه گویم «خوش عمل» کاین شکوه ها از طالع وارون
به مضمون در نمی گنجد به گفتن در نمی آید.
غزل (هجران سر نمی آید )
از
عباس خوش عمل کاشانی
غزل یا ران مدد از آبتین پوریا
من نیز مانند شما، شكلی ز انسانیستم
از انزوا بس خسته ام، از گفته های نا روا
از فكر، ذهنم در هم است، بیمار سودا نیستم
از قیل و قال مدرسه، بس درس ها آموختم
من لاكپشت و ادركم، تصمیم كبرا نیستم
در جنگ با دژخیم ها، سینه سپر بودم ولی
مجبور بودم آنزمان، من مرد دعوا نیستم
من طالب آرامشم، دنبال دعوا كی روم
نی اینكه خورد و خسته ام، یا صاحب پا نیستم
در حمله های دشمنان بر نام و ناموس و وطن
چون قبر كوروش محكمم من تاق كسرا نیستم
جز راستی دیگر سخن در گفته هایم هیچ نیست
در ناكسی و فتنه ها،من جان مولا نیستم
هر چند من دریا دلم، از سطح بیزارم ولی
ژرف ته دریا منم، من موج دریا نیستم
اندر نظامی مخزنم، سرّم درون دل نهان
من خسرو شیرین نیم، مجنون لیلا نیستم
من رابط جن نیستم، رمال و ساحر نیستم
پارتی ندارم پیش رب، در عرش اعلا نیستم
خضر و مسیحا نیستم، الیاس و كوروش نیستم
من چند سالی زنده ام، زیرا نمیرا نیستم
من محكم و پر هیبتم، اوجی به پستی مشرفم
من كوه های زاگرسم، صحرای سینا نیستم
من با تو هستم همسفر اما نه در كل سفر
شهر خرد را با توام، مرز جنون را نیستم
پیشانیم بی داغ ماند، اهل تظاهر نیستم
من هم پر از درد و غمم، در گریه اما نیستم
هم پاك و بی آلایشم، هم صاحب فهم و خرد
زیرا كه من ایرانیم، از نسل اعدا نیستم
با این سخن هایی كه رفت، من خویش را نشناختم
دیگر نمی دانم كنون، من زنده ام یا نیستم
غزل ( چنگیز تر ) از سید حامد آساره
هر یکی از دیگری خونریز تر
همچو تیهو می پرم از شاخه، تیز
چشم شاهینِ تو اما تیز تر
آسمان، از آهِ مشروطه کبود
خاک، از خونِ دلِ تبریز، تر
از ازل چشمِ دلم تر بوده است
تا ابد چشم عزیزان نیز، تر
هرچه می گویم: دلم!
دردِ تو چیست؟
از سکوتش می شود لبریز تر
قسمتی از قصیده شهریار از ر- الف / دیلمقانی - آذرین
شهریار
خلف باده به دستان ، ز هزاره ی ِمصفی
شده روزِ شهریارم ، شه ملک شعرِ والا
به وفای او میسّر، ره و رسم و راز و رمزم
بزید هماره فرّخ ، بزید دوام دنیا
نبود به ملک ایران ، که به خاک کل گیتی
همه درعجب ، مُحیّر، ز مرام و ذوق دیبا
نتوان چنین ادب را به خفای ، بر سپاری
که تراود از بر و رو ، همه گونه عطرمانا
زغزل ز مثنوی ها ، بشنو زخوش نوائی
که سرورو شادمانی دهدت روا و آوا
دهد او به شعر شیوا ، ثمری فراتر از بر
به تلمّذی ز شعرش ، تو بجو خفای پیدا
بسروده شهریارم غزلِ (همای رحمت )
احدی ز آیت قم ، شده با خبر به رویا
چو کنی به عمرکامل ، تو خضوع شیریزدان
نرسی به حظِّ ِوافر ، که تلمّذ ( ای هما ) را
من آذرین ببالم ، به تغزّل و قصیده
به صفای مهر یزدان ، شده بهجتی هویدا
قسمتی از قصیده شهریار از ر.ا.د / آذرین
مناجاتی در مثنوی از منصور گروسی
بار الـــها آنچنان کن حال ما
با تو باشد دمبدم آمــــال ما
ماه قرآن آمدی با ذکر دوست
کاین همه لطف و کرامت زآن اوست
رحمتش بی منتها نامش کریم
صاحب ذکر و صــراط مستقیم
نام زیبایش رحیمست و ندیم
خوش بر آنکس بر درش گشته مقیم
گردش لیل و نهار و ماه و سال
دائما هی می زند شو بر وصال
گر چه منصورم ولی ناصر توئی
ای زبان از شکر او قاصر توئی
مناجاتی در مثنوی از
منصور گروسی
وبلاک
آسمان شعر و غزل
http://asemanesher.blogsky.com
غزل هلال ماه از سید حامد آساره
از تو چقدر خاطره دارد، هِلال ِماه
باشد! تمام خاطره های تو، مال ِماه
هرچه نگاه كردیّ و
هرچه نگاه كرد
باشد حَلالِ چشم ِتو
باشد حَلال ِماه
از پنجه ی پلنگِ تو، خون چكه می كند
سالم نبرد، جان به در آخر، غزال ِماه
تنها به شوقِ دیدنِ روی تو می رَسَد
بر شاخه ی تكیده ی شب، سیب كال ِماه
خوابیده ایّ و چادرِ شب را كشیده است
روی تنش -به وسوسه ی استحاله- ماه!
غزل از
سید حامد آساره
وبلاگ
زمزمه های این روزها
http://hamed-assareh.blogfa.com
مثنوی کوله بار خاطرات از عباس خوش عمل کاشانی
کوله بارخاطرات
در عبور از روزهای پر غبار
بیقرارم بیقرارم بیقرار
کیستم سر در گمی بی پاودست
ناگزیری در گریز از هر چه هست
آشیان گم کرده در بادی چو من
دل کجا گیرد قرارش در چمن
ای دریغا با دل دریایی ام
در کویری از غم و تنهایی ام
دل مرا مرغ اسیری در قفس
بی تکاپو بی تمنا بی نفس
سینه مالامال اندوهی بزرگ
غم درون سینه چون کوهی بزرگ
نقش شادی رفته از یادم همه
آرزوها داده بر بادم همه
می روم با کوله بار خاطرات
سینه ای دارم مزار خاطرات
خاطرات صبحهای جنب و جوش
عصرهای خنده و جوش و خروش
می روم تا خویش را پیدا کنم
آن «من» درویش را پیدا کنم.
مثنوی کوله بار خاطرات
از عباس خوش عمل کاشانی
وبلاگ شعله آواز
http://www.soleyeavaz.blogfa.com
غزل سفیر آسمان از ر-الف / دیلمقانی - آذرین
خردمند و چه نا بخرد ، ، سفیرآسمان باشم
به سستی کمترازمور و به قدرت چون ژیان باشم
به طبعی گشته ام خو ، کوکب اندر حیرت است از من
مرا انجم ، ستاره می شناسد ، بر زبان باشم
به نیکی بهتر از من کو ، به زشتی بد ترازمن کو
نمی گنجد مرا وصفی ، معمّای زمان باشم
توان دارم دل آزارم ، رگ کینه به پا دارم
رهی گیرم رَهِ عصیان ، فسادِ دودمان باشم
به خاموشی برم افکار و دانش خوارِ خود دانم
نیاموزم رَهِ برهان ، مثال ابلهان باشم
ویا گردم همی انسان ، به رخ ، چهره ، خوش و خندان
دهم زهرم به زشتی ها ، به خو نیک و حسان باشم
بیاندازم همی جوشن ، به فطرت دل کنم روشن
دد و دیوم به زنجیر و به دلها مهربان باشم
کُنم تن جامه ی ِ دانش ، کَنم پیرایه ، آرایش
نبازم گوهر و جوهر، مثال ارمغان باشم
خبیرآسمانم ، نیک دانم هر سیه چالی
بپویم آذرین راهم ، به کردارم شبان باشم
قسمتی ازغزل سفیرآسمان
از ر-الف / دیلمقانی – آذرین
مهر شهر 89
http://soroudedousti.blogfa.com
غزل دل من از عباس خوش عمل کاشانی
نیاید نغمه ای شاد از دل من
به عشقم مبتلا داد از دل من
توان دید آشکارا زین خرابی
نمود هر غم آباد از دل من
دلی آزاد از غم خواهم اما
نمی گردد غم آزاد از دل من
از آن بیگانه با قهرم که زآغاز
همه مهر و وفا زاد از دل من
نه تازه کردن داغی نه مهری
نمی آری چرا یاد از دل من
به دیدارت تمنای گلم نیست
بر آور خار بیداد از دل من
به ویران کردنش هردم چه کوشی
که دارد عشق بنیاد از دل من
حدیث از یار شیرین کرد زانروست
که جوشد خون فرهاد از دل من
مرا رسوای عالم «خوش عمل» کرد
به چندین جلوه فریاد از دل من
غزل دل من از
عباس خوش عمل کاشانی
وبلاگ شعله آواز
. http://www.soleyeavaz.blogfa.com
کرامت انسان از ر- الف / دیلمقانی - آذرین
کرامت انسان
رنج و محنت نصرت آجل بود
بر کریمان خدا حاصل بود
وادی ِعشق است ُ ما درحاشیه
آنکه داند این غزل قابل بود
هرکه دارد همّت عالی به سر
وی به دیدار یلان نائل بود
وصف حال نوش کرده از بلا
قربتش بر بار گه کامل بود
نیک باشد گر به خاطر آوریم
هر مطلا عنصرسافل بود
آنکه تعریف آورد بر ناخوشی
عزت نفس از تنش راحل بود
کاسه لیس ُ و کوچک ُ آن پرطمع
خوی حیوانی بر او واصل بود
غزل از ر- الف / دیلمقانی (آذرین )
وبلاگ
گلهای آذرین
http://soroudedousti.blogfa.com
شور مثنوی از منصور گروسی (آرشیو)
شورمثنوی
شور اگر افتاده درشعر و وجود
مثنوی را بایدش از ان ستود
مثنوی یاد از جوانی میکند
یاد نی با مهربانی میکند
مثنوی شور است و شور ارد پدید
گوشه ی ترک از نوایش بر درید
مثنوی آوای افلاک و وجود
یاد رندی میکند در تار و پود
زان زمانی مثنوی امد پدید
مولوی جان سخن در ان بدید
دم ز نی در ان حکایت میکند
گه فراقی را شکایت میکند
سینه را داده دمی اندر فراق
دم بریزد زآن کلام اشتیاق
گه زجبر و اختیار آرد کلام
گاهی از درمان و گه از التیام
مثنوی باشد چراغی در طریق
وز خدا گوید خداوند رفیق
شمس تبریز از کلام و شعر و شور
مثنوی را داده آواز شعور
مثنوی دم از جدائی می زند
دم زداد و بینوائی می زند
شور از آواز نی ، تار اورد
بانگ حق را بر سر دار اورد
هرکه را با مثنوی دمساز شد
همچو منصور از نهاد اواز شد
-----------------------
قسمتی از مثنوی
شور مثنوی
از
منصور گروسی
وبلاگ آسمان شعر
غزل ( نیست گناهم ) از علی حیدری معاف
گفتی به شکر خنده ترا هیچ نخواهم
اما چه کنم عاشقم و نیست گناهم
هر سرو و سپیدار به نزدیک تو پست است
بالای ترا می طلبد طبع ِ چو شاهم
خیزاب کف آلود غم ار مهلکه باشد
جز ساحل مهرت که دگر نیست پناهم
پا در گل و غرق هوس روی چو ماهت
بی بوسه از آن سرخ لبت ، جمله تباهم
این درد که را گویم اگر با تو نگویم
با شوق سحر رفتم و افتاده به چاهم
تا چند خطاهای دلم را بشماری
تا باد قدر در رسد انگار که کاهم
یک نکته تو را گویم و دانم نپذیری
بی عشوه ات امکان گنه نیست فراهم
بر راه تو می مانم و جز تو نشناسم
در کوی تو افتاده ز تقدیر کلاهم
ابر خزرم گریه کنان رو به تو آرم
جز گریه چه آید دگر از بخت سیاهم
غزل نیست گناهم
از
علی حیدری معاف
وبلاگ
غزل من از آن در عجبم از متین اسعد (آرشیو)
مگر این جان به در آید که مرا غم به سر آید
چو در این ره که روانم ز پس و پیش شر آید
ســر صـیــد تــو نــدارم کــه تــوان تــو نـدارم
به دلم گفتم و گو رو که چـو ورزیـده تـر آیـد
چشم دل خیسم و گوشم طلب صوت اذان کرد
که شود طی شب تار و دم بانـگ سـحر آیـد
ترک می کردم و ساقی به امید چه هوس ها
به در صومعه صوفی به نشاطی بـه بـر آیـد
کنج خلوت بگزینم به حذر از می و حـوری
کـه مـرا آن شـرر دل مـگـر آنـجـا بـه در آیـد
من ازآن در عجبم دل که به هنگامه ی خوابم
دیده خشک است و سحر دیده به رخسار تر آید
ارچـه در فـصـل خـزانـم بـه امـیـدی بـنـویـسـم
کــه ز انــفـاس بـهـارم بــه صــبـایـی خـبـر آیـد
غزل
من از آن در عجبم
از
متین اسعد
وبلاگ
باغبان گر پنج روزی صحبت گل بایدش
http://shahre-eshq.blogfa.com
غزل خدا قبول کند از عباس خوش عمل کاشانی
سحر به میکده رفتم خدا قبول کند
خدا عبادت این بینوا قبول کند
به راه عشق قدم چون نهی زجان بگذر
که لطف حضرت جانان تورا قبول کند
به تیغ باده کنون دیو عقل قربان کن
به صحن میکده محبوب تا قبول کند
هزار سال عبادت اگر کنی ز خلوص
نخورده جرعه ای از می کجا قبول کند
طواف خمره ی می کن بصدق ونیت پاک
که پیر درد کشانت دعا فبول کند
به کوی میکده بیگانه شو ز عجب و غرور
که تا به بندگیت آشنا قبول کند
کتاب و سنت و اجماع و عقل را چه کنم
حبیب گر نه دعای مرا قبول کند
دعا به جان تو گویم ز نشاگی که حبیب
دعای نیمه شب مست را قبول کند
امید آنکه عبادات «خوش عمل»رادوست
به لطف و رحمت بی منتها قبول کند.
-----------------------
قسمتی ازغزل خدا قبول کند
از
عباس خوش عمل کاشانی
وبلاگ
شعله آواز
http://www.soleyeavaz.blogfa.com
غزل عشق من مرداب نیست از علی حیدری معاف ( فریاد)
بیوگرافی مختصر از علی حیدری معاف ( فریاد)
متولد 1341 شهرستان رشت و هم اکنون ساکن در استان گیلان
دارای درجه دکتری در جراحی گوش و حلق و بینی
از علاقمندیها :تاریخ و ادبیات و جانورشناسی
عشق من می جوشد و مرداب نیست
یک جهان شور است و جز خیزاب نیست
شادمان باشد دلم تا در جهان
نقش من بیکاره ای در خواب نیست
زاده مامم بی فریب و راستگو
کاخ زور و زر مرا محراب نیست
ناخدا هرگز خدای من نشد
عشق من جز سخره ی ارباب نیست
دل به دلداری سپاری خوش بود
جز به دلداری که او کمیاب نیست
مرگ بلبل در قفس شد رسم دهر
عاشقان را دیده جز خوناب نیست
بی ترّحم می کشی آزاده را
بر تو این هرگز بجز غرقاب نیست
غزل عشق تو مرداب نیست
از
علی حیدری معاف (فریاد)
وبلاگ
گلهای زندگی
دو غزل تمنا و انتظار از مهران نیک سیما
تمنا
دل همه شب می کند از تو تمنّای تو
در دل ما چون کسی پر نکند جای تو
جز تو به دل دلبری نیست و حق با من است
چون که ندیدم به شهر دلبر همتای تو
نیست شبیه تو چون قامت دیگر مرنج
گر بکنم نسبت سرو به بالای تو
گر به وصالت مرا دیده شود متّصل
سیر نگردد مرا جان ز تماشای تو
می نشناسد کسی پیش تو دست از ترنج
ای که جهانی چو ما گشته زلیخای تو
نیست بجز روی تو در گذر خاطرم
تا که دل و دین من رفته به یغمای تو
آخر اثر می کند شعر تو در آن صنم
چون به غزل صوفیا کس نرسد پای تو
=================
انتظار
باز چشمم ماند در راه و نگارم دیر کرد
روز روشن در غمش دل ناله ی شبگیر کرد
لحظه ای بهر تفرّج رفت دل در زلف او
در خم آن سنبل پر پیچ امّا گیر کرد
دوش میدیدم که در دستم سری از زلف اوست
یوسفی باید که این خواب گران تعبیر کرد
من که چون شیر از غزالان می ربودم راحتی
این غزال تیزپا را بین که صید شیر کرد
صوفیا دست از غزل هرگز نکش شاید یکی
از غزلهای گرانت در دلش تاثیر کرد
غزل تمنا و انتظار
ار مهران نیک سیما
وبلاگ
بهار ظهور از فاطمه خمسی
طـــپش به قلـــب زمین آمـــد ودمیــد امید
زخــــاک تیره گـــل وســبزه وچمن روئید
بنفشـــــه گشـــت عیــان موســـم بهار آمد
هــزارمســـــت وغزلخوان بــه بزم یارآمد
صفـــا ورونق وسرسبــزی ونـــــم باران
نسیــــم ونغمه ی امیـــدِ بلبل خوشــــخوان
چه جلوه است به گیتی ،گهی درخشش نور
گهی مِه اسـت وگهی مَه ،به عرصه بهرظهور
رســـید هـــدهــــد زیبـــا ومژدگـــانی خواست
به ســـرهمـــای سعادت نشست ودل برخاست
شعـــف نمــود و بگفتــا که یاردرراه اســـت
صنــــم به میهمـــانی تـــو با بهار همراه است
به سینه ســوز وگدازی ،به قلـــب من طپشــی
به روح شورونشاطی، به پیـــکرم تنـــشــــی
بگوش جـــــــــان، ززبان دل آ گهـــی دادند
به جمـع اهل دل از مرحمـــت رهـــی دادند
از فاطمه خمسی
وبلاگ
غزل مناجات من از ر- الف / دیلمقانی - آذرین
بیوگرافی مختصر از ر- الف / دیلمقانی - آذرین
متولد دیماه سال 1325 در تبریز متاهل ساکن تهران و کرج
تحصیلکرده دانشگاه تهران در رشته مهندسی مکانیک
دارای تحصیلات حوزوی تا مقطع مکاسب در تبریز علاقمند
شعر و ادب و عرفان
مناجات من
ترا از یاد خود بردم ، گنه کاری خدا تا کی
ببخشایم فراموشی ، به این درد ابتلا تا کی
نمازم را به پا دارم به مُهری و به سجاّده
به فکر روز و شب باشم ، به این وضعم صلی تا کی
به شبها آورم صوت صلایم را به همسایه
مگر من بر که باید برفغان باشم ، ریا تا کی
نفس دادی چو درّ ، گوهر، رخی غایت تماشائی
منم عاجز به شکرانش ، منم آن نا روا ، تاکی
خداوندا ، تکاثر کرده چشمم کور و گوشم کر
نمیدانم به مال اندوزیم دارم رجاء ، تا کی
مرا دادی بسی مکنت ، مقام در خور احسان
چرا شوق حسد بر دیگران دارم ، خطا تا کی
به مسجد رفته ام باری ، نیارم کم ، ز یارانم
همه فکرم بود سرمایه و شاء نم ، چرا ، تاکی
به ماه روزه میبندم دهان و لب ز هر قوتی
نباشم یاد رنجوران ، به راه اغنیا تا کی
به یاد آرم بزرگان را ، هماره بهره ها بردم
چرا حرمت نیاوردم ، چه نادانم ، فنا تا کی
من خجلت زده دیدم ، به چشم خود کرامت ها
چه شد برتو نیاوردم خضوعش را ، ابا تا کی
خدایا من به آن لطف گرانت بس نظر دارم
به گبر آری علا ، این حکمت دوری زما تا کی
به جز از تو که را دارم ، به جز بر تو به که نازم
من آلوده بر ذنب و گناهت را ، رها تا کی
از ر- الف / دیلمقانی / آذرین
شماره شناسائی 8903 – 15 - خردادماه 89 تهران
وبلاگ
گلهای آذرین
http://soroudedousti.blogfa.com
بقیه غزل این هم یک دروغ از آبتین پوریا
بیوگرافی مختصر از آبتین پوریا
متولد 10 اسفند 1360 در شهرستان دهبید فارس
ساکن تهران و یزد
دارای دیپلم ریاضی فیزیک گرایش تحصیلی نجوم
علاقمندی ها
شعر و نویسندگی و تالیف و نجوم
عشق را معنا نمودم در ته چشمان تو
بر شمار این کذب را سر کار این هم یک دروغ
حال خود تشبیه کردم مرغک بی همزبان
همچو بلبل در گل و گلزار این هم یک دروغ
عشق عشاق دگر را از هوس خواندم، ولی
عشق خود را پاک و بی زنگار این هم یک دروغ
آیه الکرسی و حرز یمنی و الفاتحه
خواندمی در عشق تو صد بار این هم یک دروغ
خواندمی در لشگر عشق تو خود را پر مقام
پر دل و جنگآور و سر دار این هم یک دروغ
هم رخم را در غم تو زرد خواندم بی شمار
هم تنم را از غمت بیمار این هم یک دروغ
هر چه گفتم عاشق روی تو ام این کذب بود
سهو گفتم من تو را غمخوار این هم یک دروغ
هر چه هم گویم از این پس از غم عشق و وفا
گوش نا کرده تو می پندار این هم یک دروغ
شاعران؛این شعر من را در جهان همتاش نیست
هست این زینت گر اشعار، این هم یک دروغ
غزل این هم یک دروغ
از آبتین پوریا
http://www.abtin.orq.ir
غزل این هم یک دروغ ار آبتین پوریا
بیوگرافی مختصر از آبتین پوریا
متولد 10 اسفند 1360 در شهرستان دهبید فارس ساکن تهران و یزد
دارای دیپلم ریاضی فیزیک گرایش تحصیلی نجوم
علاقمندی ها
شعر و نویسندگی و تالیف و نجوم
قسمت اول
گفته بودم من تو را دلدار، این هم یک دروغ
مهربان و یاور و غمخوار، این هم یک دروغ
خوانده بودم من تو را در جاهلی خود بسی
صاحب زیبایی بسیـار، این هم یک دروغ
خوانده بودم خویش را در روز های احمقی
عاشق زرد و نحیف و زار این هم یک دروغ
گفته بودم از لبت مانند لعل آب دار
وان دو گیسو را بسان مار این هم یک دروغ
مژه ات پیکان و ابرو تیغ و چشمت سر عشق
صورتت مهتاب گلرخسار، این هم یک دروغ
سینه ات لیمو، زنخ سیب و لبت سرخاب ناب
وآن سرین را گنبد دوار این هم یک دروغ
گفتمی صد بار زار و بی دل و آتشفشان
خویشتن در عشق تو بشمار این هم یک دروغ
گفته بودم من تو را بد خلق این یک راست بود
لیک بر قلب حزینم یار این هم یک دروغ
مغز خود را گفتمی سودایی عشقت شده
قلب را گنجینه اسرار، این هم یک دروغ
غزل این هم یک دروغ
از آبتین پوریا
http://www.abtin.orq.ir
درد فراق از علی حیدری معاف ( فریاد)
بیوگرافی مختصر از علی حیدری معاف ( فریاد)
متولد 1341 شهرستان رشت و هم اکنون ساکن در استان گیلان
دارای درجه دکتری در جراحی گوش و حلق و بینی
از علاقمندیها :تاریخ و ادبیات و جانورشناسی
درد فراق سخت و فراتر ز طاقت است
امید وصل همچو سراب و مرارت است
در دشت بی کران محبت به جان من
هر روز و هر شبم ز تاثر قیامت است
مهرت به دل فتاد و دلت جای دیگرست
بر تخت سلطنت به گدایت چه حاجت است
تا اندکی ز پرتو حسنت به گل فتاد
گل را به باغ دهر ستودن عبادت است
آری رواست بوسه بگیرم ز یار خود
آخرگل است و آیت تو در لطافت است
غزل درد فراق
از علی حیدری معاف ( فریاد)
وبلاگ گلهای زندگی
غزل نرگس مست از مهران نیک سیما
نرگـــــس مست تو گــر بر سر بیــــداد شود
دست دل دوخـــــته بر دامــــن فـــریاد شود
بند زلفــت چو بهشت دل و جان است مباد
که دل از سلسلـــه ی زلــــــف تو آزاد شود
بس که قنـــد لب تو مشتـــری جــــــان دارد
هر کــــه بوســــد لب نوشین تو قنّاد شود
چشــم خســـــرو اگـر ابروی تو بیند نفسی
ترک شیــــــرین کنـد و بهـــر تو فرهاد شود
دوستـان را همه مشغول نظر خواهم کـــرد
تا مبـــــادا کـــه ز معشوقــه ی ما یاد شود
بی خبـــر دل ز جـــهانـــی بستاند چـون او
هر کـه مشمول چنین حسن خداداد شود
دل که ویرانه ی هجـــران تو گردد چندیست
نه گمـــــــان است که بی روی تو آباد شود
آنکه چشـــم تو بیــاراست ندانست که زود
چشمـت افسـون کند و زلف تو صیّاد شود
همچو صوفی به غزل از همه دل خواهد برد
هر که را غمزه ای از چشـم تو استاد شود
نرگس مست
از
مهران نیک سیما
http://www.honareasil.blogfa.com
غزل افسون از مهدی 000(ق) شیدا (آرشیو)
بنشیــن و بنشـــان آتشم،کــز سوز غــــم خاکسترم
هر صبـــح برگیرد صبا، جـــای غبار از بسترم
افسون جـــامت تا کجــا؟ایـن ما و ایـن میخانه ات
رســوای عالم یا شـــوم،یا عشــــق گـــردد باورم
دل بر نگیـــرم از درت،زآنرو که بر حمــد و ثنا
لایـــق بــدان وجهــــی که مـن،دانم خدا را کافرم
میـپرورم گرغنچه ای،بروصل گــل اصرارنیست
باشد که آغوش تــو را،از گـُـل به خــــاطر آورم
نرخ ازچه میـداری فزون؟ازدیده ما را بیش نیست
جرمم ببخش ار نـاز تو،اینگونـه ارزان می خرم
می دانم از احوال جــو،در پـــای آن ســــرو سهی
هــر شب که بر بالای تو،با چشـــم گریان بنگرم
افسون
از مهدی ...(ق) شیدا
وبلاگ نسیم عشق
http://www.chakavakjoonam.blogfa.com
غزل جلوه فروردین از منصور گروسی ( آرشیو)
آنکه این روی تو را جلوه ی فروردین داد
صبر و آرام تواند به من بی دین داد
سخت عجب مانده سرم بر سر این سر وجود
راحت زخم مرا مرهم درد آگین داد
گرچه در چنبر زلف و به کمندت نه کمند
ولی انگار گدائی به من مسکین داد
و ر غزل داد به منصور و ترنم به خیال
به تو بوی گل و هم نرگس و هم نسرین داد
گر جمال تو جمیل است و خیالم چو خلیل
آتش افتاده بر آن سر به چنین بالین داد
دلم از گل نبود بهر تو سالی به وصال
بنشیند رخ تو سر به چنین تمکین داد
غزل
جلوه فروردین
از منصور گروسی
تلخیص از خود شاعر
تبلیغات
