اشعار شاعران همکار این وبلاگ به ترتیب شروع همکاری
غزل لبخند یار از علی حیدری معاف ( فریاد )
لبخند یار دارد تاثیر ساحرانه
دل می تپد ز شوقش سرشار از ترانه
با من سخن مگویید از حور و باغ رضوان
در دل نهفته دارم باغی پر از جوانه
پندار خشک زاهد شادی گنه شمارد
نالد همیشه از غم ٬ دوزخ و تازیانه
درمانده در سرابی هرگز نمی شناسد
غوغای موج و عمق دریای بی کرانه
تا اوج کوی جانان بی بال ره نباشد
جز بر زمین نیابی آغوش گرم و خانه
دارم نگار خاکی کز آسمان نیامد
اما به نزد من شد تمثیل آن یگانه
دل شد خراب جامش لب های پر شرابش
دیگر روا ندارم پرهیز جاهلانه
یک نکته ات بگویم بر گوش خود بیاویز
هر کار خوب و بد را پس می دهد زمانه
غزل لبخند یار از
علی حیدری معاف
وبلاگ گلهای زندگی
غزل بهشت < اردیبهشت > از فرهنگ باریکانی
ساقی بیار ساغر اردیبهشت را
در پهنه حیات بپا کن بهشت را
می رازعرش کبریا به بر بندگان فرست
با رحمتت ملائک روزی فرست را
مطرب کجاست تا که نوازد چغانه ای
از یک کرشمه ات بسراید سرشت را
معشوق اگر به اشارت خود جان ما گرفت
جان میدهدصبای دگر سنگ وخشت را
عاشق برای دیدن معشوق لحظه ای
میگشت کوی وبرزن و بلخ وهرات را
غافل بُد از خودواز خویشِ خویشتن
از رای دیگران به تمنا صلات را
در باغ بوی گل و صوت بلبلان
عطر شکوفه بودش واشک برات را
سیراب کرد ابر بهاری زمین سبز
از نو بساخت شاهد وساقی حیات را
بیدار شو زغفلت وبا چشم دل ببین
معشوق با تو بود و ندیدی ثبات را
صالح چو غم که اگر یار بهر ماست
خوش باش ومی بنوش وگذر کن عتاب را
غزل بهشت < اردیبهشت>
از فر هنگ باریکانی
وبلاگ
باریکان/سنگدشت barikan/sangdasht "شعر"
خوش آمدید
غزل زیبا رخ مهتاب از امیر لالائی
زیبــــا رخ مهتــــاب
، تابان فروغ انس و جان افسونگـر روح و روان
زآن مـه جبیــن مهربان ، همـواره می جویم نشان
زیبــــا رخ مهتــــاب را ، رخشنــده عالمتــــاب را
هرگز نخواهم خواب را ، تا چهره اش بینم عیــان
میخــانه جویان الســت ، گشتند از عالـم گسست
گردیده ام از باده مست ، ای ساقــیِ مستـی فشان
آن سـاقــی مستانــه خـو ، در کـوزه دارد مـی نکو
هـر دم که ریزد در سبو، مستـم کنـد در این میـان
شیــــدای لیلا می شــــوی ، مجنون و رسوا می شـوی
آن دم هـویـــدا می شــوی ، کز جان گذشتی بهـر جان
رسم و طریق عاشقی ، آموز ازو گر حاذقـی
گر رتبــه آری لایقی ، پوینــــدۀ راه جنــــان
فتّـان کنـــی فتنــه گـــری ، دل را به کویت می بـری
آنکس که شد پاک و بری ، بالا بـــری تا کهکشــــان
رباعیــات و غزلیـات دل آوای
http://rasekhoon.net/Weblog/delavay/index.aspx
پاسخ شما :
داستان پرواز لاک پشت از ر- الف / دیلمقانی
دو مرغابی به لاکی بهر پرواز
کمک کردند ، یابد جای دلباز
به چوبی از وسط محکم به دندان
نباید دم زند از ساز و آواز
به منقاران گرفتند از سر چوب
به پروازی که ماند خوابی و راز
چنین اوجی به لاک آورده نخوت
نمی گنجد به خود ، خود دیده چون باز
ترا باید سرورت ، حدِّ میزان
و گر نه ، خود شود ، شادی برانداز
نگاه آورده ازبالا به پائین
به یاران میفروشد فخری و ناز
چنانی بوده بر اوج غرورش
که یادش رفته غُرّد بردهن باز
به گفتا این منم ای لاک پشتان
شناور گشته ام درسحرِپرواز
همین گفتار نا بی جا ز نخوت
سبب شد غرق او در بحرپرواز
کسی را کو ندارد دیده برعمق
برون ازچاله ، خود در چاه انداز
قسمتی از (غزل داستان ) پرواز لاک پشت
ر- الف / دیلمقانی – آذرین
شهریور ما ه 89 مهرشهر
غزل دیده بگشا و چندین رباعی از امیر لالائی
دنیا به جمــــال حضــرت دوست نكوست
گــر شـــود جــدای استخوانـــم از پوسـت
گر خاك شـــوم ذره شــوم جلـــوه اوسـت
2
آن نـــور حقیقتــی که افروخــت توئـی
یاری که به دلهـا نظــری دوخت توئی
پروانـــه دلــی که زآتشت سوخـت منم
شمعی که به من سوختن آموخت توئی
3
وین شــراب کهنــه پــی پیمـــانه کیست
دل بستــه زلـف کـــه و دیوانــــه کیست
آن کیست که دل می برد و خانه کیست
4
ویرانــه دلـــم ره به خرابـــات تو جست
جویــای تو شد قبلـه حاجــات تــو جست
در ذره ناچیـــز مباهــــات تـــو جســـت
واقع دو جهان را همه در ذات تو جست
غزل خلقت زن از آبتین پوریا
طرب انگیز هست و ساز دف نیست
سراسر شهد و شکر هست و سف نیست
جهان، بی زن چو دریایی است پر آب
که هیچش گوهر و دًر در صدف نیست
بدون زن نقوش آسمان را :
سماک و تشتر و نسر و رِدف نیست
به خمخانه ی جهان ساقی زنانند
شراب دلکشی بر دوش رف نیست
شبیه زن شراب و شمع و شاهد
شکر افشان شه شور و شعف نیست
بدون شهد شور انگیز چشمش
شراب و شمع را شید شرف نیست
شب و شیدایی و شور و شرافت
به چشم زن بجو در آن طرف نیست
درست است اینکه مردان دل قوی اند
ولی بی زن که خشت ما خزف نیست
بدون خون دل خوردن ز مادر
پسر یا دختر بابا خلف نیست
تضادی در لطافت هست و قدرت
اگر چه جنس قلبش از کنف نیست
به وقت سختی و مشکل به جز زن
ندا گویی به بانگ لا تخف نیست
اگر عمرت به پاهایش بریزی
به دل سوگند، عمر تو تلف نیست
یقین دارم که از خلق جهان هم
خدا را غیر خلق زن هدف نیست
سرودی آبتین شعر قشنگی
ولی صد حیف در آن نشر و لف نیست
غزل خلقت زن از آبتین پوریا
وبلاگ انقلاب ادبی
http://www.enghelabeadabi.blogfa.com
غزل ............ از علی حیدری معاف
ای که مه بر یاد تو شب زنده داری می کند
آسمان بر چهر تو آیینه داری می کند
روز من تاریک چون شب شد کجایی نازنین
کودک دل در فراقت بی قراری می کند
بی تو در تنهایی خود مانده ام در شام غم
کو عروس صبح کو شب را فراری می کند
از ستم هایی که بر ما می رسد از جهل ما
سنگ خارا گریه چون ابر بهاری می کند
گرگ زد بر میش و بره وین شبان دور از رمه
نی زنان آسوده خاطر خر سواری می کند
ابر اشک آلود گیلانی ببار از درد جهل
چند گویی کاسمان هم کج مداری می کند
غزل ......... از
دکترعلی حیدری معاف
وبلاگ
گلهای زندگی
غزل بهار از ر- الف / دیلمقانی - آذرین
بهار
گشته نو هر ورق از دفتر روز و روزگار
گشته نوغنچه و گل ، سنبله برباغِ بهار
روز و شب گشته برابر، از جدائی کو خبر
گویدت باشی برادر، هم به لیل وهم نهار
روز و شب در عیش و شادی ، شادمانی ، قهقهه
گویدت عیدت مبارک ، غصّه ، غم بر خود مبار
گشته افسرده ، ملال آورده کین و دشمنی
می ندارد راهِ دیگر جز کند خصمش مهار
گشته بلبل ها به چه چه ، میدمد آوای دل
رقص برگان را نگر بر بید مجنون و چنار
گشته می در میکده با خم، هم آغوش و بغل
گشته مستانه رخ ِ ساقی ، رخ ساغر، نگار
ای برادر، این بهار است آن زمستان آن خزان
کرده خود از تیرگی ، دور و نمایانده وقار
خوش بر آنکس خو کند تا پند گیرد از زمان
شوره زارِ دل بگرداند مثال سبزه زار
غزل از ر- الف / دیلمقانی – آذرین
شماره شناسائی 9001- 08 – فروردین ماه 90 تهران
-------- غزل دیگر از ر.ا.د / آذرین --------
پروین اعتصامی
چراغ روشن جان را مکن در حصن تن پنهان
چو پروین آور آن اعجاز خوش نامی رَهِ کیهان
به عصر شاعران خوش سُرا از عصر قاجاری
نگر بر اختر چرخ ادب ، رخشنده ، درّ غلطان
بزرگی را میسر کرده بر تبریز و تبریزی
چو صائب ، شهریاران برده گوی سبقت از یاران
گل زیبای باغ شهریار وعشقی و نیما
بهاران دیده دردوران ، معطر کرده هر بستان
به طول عمر او ننگر، نگر برگوهر عرضش
به سالِ سی شده صاحب به بحر و شعری وُ دیوان
مثال دمنه ی منشی نگر برپند و اندرزش
چه خوش داند زبان سیر و سبزی، گوهر و مرجان
به تمثیلات خود داده قواعد ، قالب زیبا
خراسانی ، عراقی می سُروده در غم و هجران
به یاد سنگ قبرش گفته از تلخی و ناکامی
به سوگ یوسفش دارد غزل از تیشه و ویران
ببالد آسمان بر خود به اختر خوشه ی پروین
به پروین بالد ایرانی به اختر شعر جاویدان
قسمتی از غزل پروین اعتصامی
از ر- الف / دیلمقانی - آذرین
وبلاگ
گلهای آذرین
http://soroudedousti.blogfa.com
غزل ای عشق سرکش از منصور گروسی
ای عشق سرکش آخرش زار و زمین گیرت کنم
با من نمی سازی اگر در بند زنجیرت کنم
گفتم به خون بنشسته ام گفتی جنونت می دهم
با این جنون و بی کسی پابند تدبیرت کنم
سنگین دلی دادی به من رنگین رخ و شد بی وفا
پیرم بکرد از عشق خود من هم تو را پیرت کنم
اندر فغانم سوی او دلبسته ی گیسوی او
فرصت ندادی گر مرا ای ناله شبگیرت کنم
منصورم و بی درکجا زنجیرم افتاده به پا
زنجیرت از پا می کشم چون خود به تکفیرت کنم
غزل ای عشق سرکش
از منصور گروسی
وبلاگ
آسمان شعرو غزل ....
دوغزل از عباس خوش عمل کاشانی
دل شیدا(1)
به چشمان تو افتاد نگاه دل شیدام
همین بود و همین بود گناه دل شیدام
شدم حال به حالی که شد عشق جلالی
به سیر متعالی گواه دل شیدام
به هرورطه که افتادچه از داد وچه بیداد
سحر دید و سحر زاد پگاه دل شیدام
بگو با شب دیجور ز میخانه شود دور
که دارد همه منظور: تباه دل شیدام
تو ای آینه رخسار به خاطرکده بسپار
پلنگ و شب و کهسار و ماه دل شیدام
غم این تلخ روانسودکه هرفتنه ازاو بود
به جز چاله نیفزود به راه دل شیدام
جنون چهره برافروخت قوامیس خردسوخت
ز هر شعله که اندوخت ازآه دل شیدام
به آن باده که باقیست مرا میل تلاقیست
که در میکده ساقیست پناه دل شیدام.
--------------
دل شیدام(2)
ز بیداد خزان سوخت چو باغ دل شیدام
بهار آمد و افروخت چراغ دل شیدام
غزل دفتر خود را صمیمانه گشودند
دو قمری که رسیدند سراغ دل شیدام
بیا پنجره بگشای که پشت شب اوهام
پگاه ملکوت است فراغ دل شیدام
مرا حس غریبی است دراین واحه ی تردید
که طوبای یقین سوخت چوتاغ دل شیدام
ز میخانه ی تسنیم مگر چشمه گشودند
که گلجوش بهشت است به راغ دل شیدام
اگر شرب طهوراست من و مستی جاوید
اگر باده ی نوراست: ایاغ دل شیدام
به ترحیب ملک بود که در پرده نمودند
شقایق شده پیوند به داغ دل شیدام.
از عباس خوش عمل کاشانی
وبلاگ
شعله آواز
http://www.soleyeavaz.blogfa.com
غزل ................ار آبتین پوریا
ببین به لوح دلم آتشی فروزان است
به جسم و روح و روان هم چنان کماکان است
مرا به چهره خندان مبین دلم خون است
درون سینه عزا و برون چراغان است
مراد من ز نوشتن همین سخن ها هست
اگر چه دل ز نوشتن کمی پشیمان است
خطاب شعر من ای دوست جاهلان باشند
همان گروه که دایم به آه و افغان است
مقدسات مرا جز وطن سرایی نیست
که قدس و قبله و کعبه زمین ایران است
تو راه قبله سنگی بگیر و کعبه دین
که من درون دلم قبله ای ز توفان است
مرا وطن چو بهشتی است خرم و شاداب
تو را اگر چه وطن کربلای سوزان است
زنان برابر مردان و مایه عشق اند
زن ار چه در نظرات تو نصف مردان است
و او شریف و نجیب است و مایه شادی
اگر چه از نظر تو فقظ هوسدان است
تو را چه فهم ز ملک کیان و راه درست؟
تو را وطن عربستان تف و تفتان است
تو حوریان بهشتی طلب کن از ا...
که من به روی زمین حوری ام فراوان است
مرا وطن همه سو شادی و شکوفایی است
تو را وطن همه سو چهره های گریان است
مرا سزاست اگر لافم از خدا داری
تو را چه لاف که قلبت سرای شیطان است
تو را چه درک ز یزدان و مذهب و ایمان؟
تو را چه فهم ز "حب الوطن ز ایمان است"!
از این ریا و دروغت دلم پر از خون است
که سجده های تو بر خاک کفر ایمان است
درون قلب تو کفر است و شرک و نادانی
اگر چه ظاهر رویت چنان مسلمان است
تو جهلی و سخنت ذلت و پریشانی است
من آبتینم و شعرم نشاط هر جان است
غزل
از آبتین پوریا
وبلاگ انقلاب ادبی
http://enghelabeadabi.blogfa.com
قطعه ( چهـره در هم مکش ای دلبر) از آبتین پوریا
غزل ای مونس تنهائی از ر- الف / دیلمقانی ( ر.ا.د / آذرین )
ای مونس تنهائی
بر عرش و به معراجم ، رخ از رخ تو تابان
بدر است مرا ماهم ، رنجیده زمن خاقان
ای زاد بهارانم ، ای غنچه ی ِ خردادم
دادی به شکوفائی ، بر سحر گلان پایان
خواهم به برم مانی ، تا نفخه یِ رستاخیز
در پیش توام مستان ، با نام تو ام پیلان
بر الفت تو بالم ، بر انس تو مینازم
با تو شده خلوتگه ، پراز نِعَم یزدان
تن بوده ترا سیمین ، گیسو چو طلا زرین
اندام بلورین ُ ، بر صنع خدا شکران
باغات ِ صفای تو ، آورده گلستانی
گلهای زمرّد گون ، رخشنده ، چو درّ تابان
در خنده ِ ی تو رازی ، گشته به خفا ، پنهان
اکسیر بود بر جان ، پژمرده ز وی شادان
ای مونس تنهائی ، خورشید شبانگاهی
هر گز نشود صبحم ، بر من نشوی مهمان
قسمتی از غزل ای مونس تنهائی
از ر- الف / دیلمقانی / آذرین
شهریور 90 البرز
وبلاگ گلهای آذرین
دوغزل از عباس خوش عمل کاشانی
بی قدم در وادی اندیشه می پوییم ما
کعبه ی مقصود را در خویش می جوییم ما
گوشه ی ابروی جانان رابه جان دل بسته ایم
دست از سجاده ی پرهیز می شوییم ما
قایل عشقیم و چون منصور با بانگی رسا
حرف خود را بر فراز دار می گوییم ما
ساکنان گلشن رازیم کز اقبال نیک
گاه گاهی غنچه ی تجرید می بوییم ما
در دیار عشق کوس آفتابی می زنیم
ذره ای از پرتو جانپرور اوییم ما
دیگران با دیده ی ظاهر اگر مو دیده اند
«خوش عمل»بینندگان پیچش موییم ما
-----------
دعوی یکتاپرستی
در لباس مردمی جز خدمت مردم مکن
گربه جایی می رسی ایدوست خود را گم مکن
دوستان را هر دم از زخم زبان نیشی مزن
پیروی در زندگی از شیوه ی کژدم مکن
چون کنی ابراز یاری یار را دشمن مباش
جو فروشی می کنی گر دعوی گندم مکن
گر نمک خوردی ز خوانی عیب صاحب خوان مگو
خون مردم چون خوری منع شراب و خم مکن
«خوش عمل» گر دعوی یکتاپرستی می کنی
شانه خالی هیچگاه از خدمت مردم مکن.
غزلهای
گلشن راز و
دعوی یکتا پرستی
از عباس خوش عمل کاشانی
وبلاگ شعله یِ آواز
http://www.soleyeavaz.blogfa.com
غزل چشم مست از علی حیدری معاف (فریاد)
ای که جادو می کنی با چشم مست
برق چشمت طاقتم در هم شکست
تاشدم شوریده ای زیباپسند
باز شاهی آمد و بر سر نشست
دخت خورشیدی برآید شاد و چست
بند درد و رنج ها خواهد گسست
نازنینم خوش بخوان تا وقت هست
وقت دیگر نایدت هرگز به دست
زندگی با مهربانی دلکش است
بی محبت چیستم جز خاک پست
مدح قدرت گفته را توحید نیست
این نباشد جز مرام بت پرست
شادم از عشقت که بر دل نقش شد
این چنین گنجی که را آید به دست
ای که یادت درد و هم درمان بود
عاشقت هرگز نباشدخودپرست
در دلم جاوید بادا یاد تو
تا ابد مستم من از روز الست
غزل چشم مست
از
علی حیدری معاف
وبلاگ
گلهای زندگی به نشانی
غزل روزگار من از عباس خوش عمل کاشانی
کی شود نگار من یار گلعذار من
شهدوانگبین شودروزوروزگارمن
عیدشدبهارشدلاله آشکار شد
بی توناگوارشدچون خزان بهارمن
دانم ای به روچومه میرسی زگردره
میبری به یک نگه صبرمن قرارمن
برسرم عبورکن جلوه ای چو حورکن
آشنا به نور کن این شبان تارمن
دلربای فتنه گربشنواز من این خبر
نیست این زمان دگردل به اختیارمن
بازهم برآن سری تاکه از ستمگری
بگذری وبردری قلب سوگوار من
جان من حزین مکن قلب من غمین مکن
آوخ اینچنین مکن بی وفا نگار من
چون زغم روم به گوربنگری زدوردور
آن زمان هم ازغرور بر سر مزار من
«خوش عمل»دراین زمان آشنای همزبان
نیست تا شود به جان یارو غمگسار من
غزل روزگار من
از عباس خوش عمل کاشانی
وبلاگ
http://www.soleyeavaz.blogfa.com
غزل نیست گناهم از علی حیدری معاف ( آرشیو )
گفتی به شکر خنده ترا هیچ نخواهم
اما چه کنم عاشقم و نیست کناهم
هر سرو و سپیدار به نزدیک تو پست است
بالای تو را می طلبد طبع چو شاهم
خیزاب کف آلود غم ار مهلکه باشد
جز ساحل مهرت که دگر نیست پناهم
پا در گل و غرق هوس روی چو ماهت
بی بوسه از آن سرخ لبت جمله تباهم
این درد که را گویم اگر با تو نگویم
با شوق سحر رفتم و افتاده به چاهم
تا چند خطاهای دلم را بشماری
تا باد قدر در رسد انگار که کاهم
یک نکته تو را گویم و دانم نپذیری
بی عشوه ات امکان گنه نیست فراهم
بر راه تو می مانم و جز تو نشناسم
در کوی تو افتاده ز تقدیر کلاهم
ابر خزرم گریه کنان رو به تو آرم
جز گریه چه آید دگر از بخت سیاهم
علی حیدری معاف 22/2/1390
غزل هجران سر نمی آید از عباس خوش عمل کاشانی
نمی دانم چرا شبهای هجران سر نمی آید
پیامی آشنا از صبح روشنگر نمی آید
یکی در گوشه ی عزلت سراغم را نمی گیرد
به ماتمخانه ی من هیچکس دیگر نمی آید
به رویم هیچ گل در گلشن هستی نمی خندد
به سویم هیچ ساقی با می و ساغر نمی آید
سموم نامرادی می وزد بر گلشن جانم
از آن دیگر گل اشکی ز چشمم بر نمی آید
به کیش من خطا باشد گرفتن دست آن رهرو
که در راه طلب شادان به پای سر نمی آید
ز عشق سینه سوزش تا ابد دل بر نمی دارم
ز راه مرحمت هر چند آن دلبر نمی آید
چنان با نا امیدی خو گرفتم کز ره یاری
اگر گویند می آید مرا باور نمی آید
چه گویم «خوش عمل» کاین شکوه ها از طالع وارون
به مضمون در نمی گنجد به گفتن در نمی آید.
غزل (هجران سر نمی آید )
از
عباس خوش عمل کاشانی
غزل یا ران مدد از آبتین پوریا
من نیز مانند شما، شكلی ز انسانیستم
از انزوا بس خسته ام، از گفته های نا روا
از فكر، ذهنم در هم است، بیمار سودا نیستم
از قیل و قال مدرسه، بس درس ها آموختم
من لاكپشت و ادركم، تصمیم كبرا نیستم
در جنگ با دژخیم ها، سینه سپر بودم ولی
مجبور بودم آنزمان، من مرد دعوا نیستم
من طالب آرامشم، دنبال دعوا كی روم
نی اینكه خورد و خسته ام، یا صاحب پا نیستم
در حمله های دشمنان بر نام و ناموس و وطن
چون قبر كوروش محكمم من تاق كسرا نیستم
جز راستی دیگر سخن در گفته هایم هیچ نیست
در ناكسی و فتنه ها،من جان مولا نیستم
هر چند من دریا دلم، از سطح بیزارم ولی
ژرف ته دریا منم، من موج دریا نیستم
اندر نظامی مخزنم، سرّم درون دل نهان
من خسرو شیرین نیم، مجنون لیلا نیستم
من رابط جن نیستم، رمال و ساحر نیستم
پارتی ندارم پیش رب، در عرش اعلا نیستم
خضر و مسیحا نیستم، الیاس و كوروش نیستم
من چند سالی زنده ام، زیرا نمیرا نیستم
من محكم و پر هیبتم، اوجی به پستی مشرفم
من كوه های زاگرسم، صحرای سینا نیستم
من با تو هستم همسفر اما نه در كل سفر
شهر خرد را با توام، مرز جنون را نیستم
پیشانیم بی داغ ماند، اهل تظاهر نیستم
من هم پر از درد و غمم، در گریه اما نیستم
هم پاك و بی آلایشم، هم صاحب فهم و خرد
زیرا كه من ایرانیم، از نسل اعدا نیستم
با این سخن هایی كه رفت، من خویش را نشناختم
دیگر نمی دانم كنون، من زنده ام یا نیستم
غزل ( چنگیز تر ) از سید حامد آساره
هر یکی از دیگری خونریز تر
همچو تیهو می پرم از شاخه، تیز
چشم شاهینِ تو اما تیز تر
آسمان، از آهِ مشروطه کبود
خاک، از خونِ دلِ تبریز، تر
از ازل چشمِ دلم تر بوده است
تا ابد چشم عزیزان نیز، تر
هرچه می گویم: دلم!
دردِ تو چیست؟
از سکوتش می شود لبریز تر
قسمتی از قصیده شهریار از ر- الف / دیلمقانی - آذرین
شهریار
خلف باده به دستان ، ز هزاره ی ِمصفی
شده روزِ شهریارم ، شه ملک شعرِ والا
به وفای او میسّر، ره و رسم و راز و رمزم
بزید هماره فرّخ ، بزید دوام دنیا
نبود به ملک ایران ، که به خاک کل گیتی
همه درعجب ، مُحیّر، ز مرام و ذوق دیبا
نتوان چنین ادب را به خفای ، بر سپاری
که تراود از بر و رو ، همه گونه عطرمانا
زغزل ز مثنوی ها ، بشنو زخوش نوائی
که سرورو شادمانی دهدت روا و آوا
دهد او به شعر شیوا ، ثمری فراتر از بر
به تلمّذی ز شعرش ، تو بجو خفای پیدا
بسروده شهریارم غزلِ (همای رحمت )
احدی ز آیت قم ، شده با خبر به رویا
چو کنی به عمرکامل ، تو خضوع شیریزدان
نرسی به حظِّ ِوافر ، که تلمّذ ( ای هما ) را
من آذرین ببالم ، به تغزّل و قصیده
به صفای مهر یزدان ، شده بهجتی هویدا
قسمتی از قصیده شهریار از ر.ا.د / آذرین
مناجاتی در مثنوی از منصور گروسی
بار الـــها آنچنان کن حال ما
با تو باشد دمبدم آمــــال ما
ماه قرآن آمدی با ذکر دوست
کاین همه لطف و کرامت زآن اوست
رحمتش بی منتها نامش کریم
صاحب ذکر و صــراط مستقیم
نام زیبایش رحیمست و ندیم
خوش بر آنکس بر درش گشته مقیم
گردش لیل و نهار و ماه و سال
دائما هی می زند شو بر وصال
گر چه منصورم ولی ناصر توئی
ای زبان از شکر او قاصر توئی
مناجاتی در مثنوی از
منصور گروسی
وبلاک
آسمان شعر و غزل
http://asemanesher.blogsky.com
غزل هلال ماه از سید حامد آساره
از تو چقدر خاطره دارد، هِلال ِماه
باشد! تمام خاطره های تو، مال ِماه
هرچه نگاه كردیّ و
هرچه نگاه كرد
باشد حَلالِ چشم ِتو
باشد حَلال ِماه
از پنجه ی پلنگِ تو، خون چكه می كند
سالم نبرد، جان به در آخر، غزال ِماه
تنها به شوقِ دیدنِ روی تو می رَسَد
بر شاخه ی تكیده ی شب، سیب كال ِماه
خوابیده ایّ و چادرِ شب را كشیده است
روی تنش -به وسوسه ی استحاله- ماه!
غزل از
سید حامد آساره
وبلاگ
زمزمه های این روزها
http://hamed-assareh.blogfa.com
مثنوی کوله بار خاطرات از عباس خوش عمل کاشانی
کوله بارخاطرات
در عبور از روزهای پر غبار
بیقرارم بیقرارم بیقرار
کیستم سر در گمی بی پاودست
ناگزیری در گریز از هر چه هست
آشیان گم کرده در بادی چو من
دل کجا گیرد قرارش در چمن
ای دریغا با دل دریایی ام
در کویری از غم و تنهایی ام
دل مرا مرغ اسیری در قفس
بی تکاپو بی تمنا بی نفس
سینه مالامال اندوهی بزرگ
غم درون سینه چون کوهی بزرگ
نقش شادی رفته از یادم همه
آرزوها داده بر بادم همه
می روم با کوله بار خاطرات
سینه ای دارم مزار خاطرات
خاطرات صبحهای جنب و جوش
عصرهای خنده و جوش و خروش
می روم تا خویش را پیدا کنم
آن «من» درویش را پیدا کنم.
مثنوی کوله بار خاطرات
از عباس خوش عمل کاشانی
وبلاگ شعله آواز
http://www.soleyeavaz.blogfa.com
غزل سفیر آسمان از ر-الف / دیلمقانی - آذرین
خردمند و چه نا بخرد ، ، سفیرآسمان باشم
به سستی کمترازمور و به قدرت چون ژیان باشم
به طبعی گشته ام خو ، کوکب اندر حیرت است از من
مرا انجم ، ستاره می شناسد ، بر زبان باشم
به نیکی بهتر از من کو ، به زشتی بد ترازمن کو
نمی گنجد مرا وصفی ، معمّای زمان باشم
توان دارم دل آزارم ، رگ کینه به پا دارم
رهی گیرم رَهِ عصیان ، فسادِ دودمان باشم
به خاموشی برم افکار و دانش خوارِ خود دانم
نیاموزم رَهِ برهان ، مثال ابلهان باشم
ویا گردم همی انسان ، به رخ ، چهره ، خوش و خندان
دهم زهرم به زشتی ها ، به خو نیک و حسان باشم
بیاندازم همی جوشن ، به فطرت دل کنم روشن
دد و دیوم به زنجیر و به دلها مهربان باشم
کُنم تن جامه ی ِ دانش ، کَنم پیرایه ، آرایش
نبازم گوهر و جوهر، مثال ارمغان باشم
خبیرآسمانم ، نیک دانم هر سیه چالی
بپویم آذرین راهم ، به کردارم شبان باشم
قسمتی ازغزل سفیرآسمان
از ر-الف / دیلمقانی – آذرین
مهر شهر 89
http://soroudedousti.blogfa.com
غزل دل من از عباس خوش عمل کاشانی
نیاید نغمه ای شاد از دل من
به عشقم مبتلا داد از دل من
توان دید آشکارا زین خرابی
نمود هر غم آباد از دل من
دلی آزاد از غم خواهم اما
نمی گردد غم آزاد از دل من
از آن بیگانه با قهرم که زآغاز
همه مهر و وفا زاد از دل من
نه تازه کردن داغی نه مهری
نمی آری چرا یاد از دل من
به دیدارت تمنای گلم نیست
بر آور خار بیداد از دل من
به ویران کردنش هردم چه کوشی
که دارد عشق بنیاد از دل من
حدیث از یار شیرین کرد زانروست
که جوشد خون فرهاد از دل من
مرا رسوای عالم «خوش عمل» کرد
به چندین جلوه فریاد از دل من
غزل دل من از
عباس خوش عمل کاشانی
وبلاگ شعله آواز
. http://www.soleyeavaz.blogfa.com
کرامت انسان از ر- الف / دیلمقانی - آذرین
کرامت انسان
رنج و محنت نصرت آجل بود
بر کریمان خدا حاصل بود
وادی ِعشق است ُ ما درحاشیه
آنکه داند این غزل قابل بود
هرکه دارد همّت عالی به سر
وی به دیدار یلان نائل بود
وصف حال نوش کرده از بلا
قربتش بر بار گه کامل بود
نیک باشد گر به خاطر آوریم
هر مطلا عنصرسافل بود
آنکه تعریف آورد بر ناخوشی
عزت نفس از تنش راحل بود
کاسه لیس ُ و کوچک ُ آن پرطمع
خوی حیوانی بر او واصل بود
غزل از ر- الف / دیلمقانی (آذرین )
وبلاگ
گلهای آذرین
http://soroudedousti.blogfa.com
تبلیغات 
چهـره در هم مکش ای دلبر شیرین رفتار
وای از این عشوه و نازی که تو زیبا داری
از لبم، نام تـو افتـاد اگـر، شکـوه نکن:
یـاد تـو در سرم و در دل مـن جا داری
رسـم دل بردن و طراری و عاشق کشتن :
ار چـه امروز، بـر افتاد، تـو اما داری
نذر کردم که به کس، دل ندهم از سر شوق
نذر،ضایع شد و ای دوست تو حاشا داری
بـر دلم ، راز دو چشم سیهت ، فاش نشـد
ای صنـم، در دل خود درج معما داری
« شاه شمشاد قدان ، خسرو شیرین دهنان »
دل بـه دریا زدم اکنون و تو دریا داری!
تـو اگـر رخ بنـمایی بـه سراپرده ی من
ننگـرم جـز بـه رخ تو، که تماشا داری
محنت و غضـه ی دلـداده ، فقط من دارم
« نـاز و تنـازی دلـدار» ، تو تنها داری
معنی من بود : «افسـرده جوانی بی دل»
« بار غم بـر دل بیچاره» تـو معنا داری
آبتین، دلبر مجهول غرلهات کجاست
دلبر گمشـده را، از که تمنـا داری
------------
اگر حروف اول تمام ابیات این قطعه را به هم وصل کنیم
این مصرع شاهانامه حاصل می شود:
"چو ایران نباشد تن من مباد".
غزل
چهـره در هم مکش ای دلبر
از آبتین پوریا
وبلاگ
انقلاب ادبی
http://www.enghelabeadabi.blogfa.com